در اين خاك زرخيز ايران زمين
نبودند جز مردمي پاك دين
همه دينشان مردي و راد بود
كزآن كشور آزاد و آباد بود
بزرگي به مردي و فرهنگ بود
گدايي بر بوم و بر ننگ بود
از آن روز دشمن به ما چيره گشت
كه ما را روان و خرد تيره گشت
از آن روز اين خانه ويرانه شد
كه نان آورش مرد بيگانه شد
نوشتن درباره دكتر پرويز ورجاوند در روزهاي ابتداي درگذشت ايشان بسيار برايم سخت بود . درگذشت ناگهاني ايشان آنقدر شوكه آور بود كه توان هر گونه نوشتن و يا انديشيدن درباره اين موضوع را برايم بسيار سخت مي نمود .
از سال 79 كه به عنوان دانشجوي سال سوم و علاقمند به تفكر ملي گرايي واقعيت گرا ( رئاليستي ) به هر دري مي زدم تا شايد پناهگاهي پيدا كنم و عطش را با افزايش دانش خود نسبت به نياكانم سيراب كنم . مطمئنا در آن زمان كه بحث اصلاحات داغ بود و تازه كمتر از يكسالي از جريان كوي دانشگاه و دو سالي از شهادت شهداي راه وطن شادروانان جاويد پروانه و داريوش فروهر مي گذشت هنوز مي توانستيم در فضايي تنفس كنيم كه هواي تازه از سوراخهاي واپسين در حال بسته شدن به داخل مي يامد هر جند بسيار كمتر از سالهاي 76 و 77 بود ولي هنوز بود .
در ابتدا با توجه به شرايط آن زمان سعي كردم از بزرگان ملي مذهبي استفاده كنم اين چنين بود كه به محل انجمن اسلامي مهندسان واقع در بلوار ميرداماد رفتم در آن جا بزرگاني تفسير قران و نهج البلاغه مي كردند اين دو كتاب ارجمند بسيار مهم بودند ولي به اندازه كافي از راديو و تلويزيون و از كودكي درباره آن شنيده بودم هر چند سعي كردم از بخش ملي اين بزرگان و نه از بخش مذهبي آنان استفاده كنم چيزي نيافتم . آن جا بحث فقط مذهبي بود از فردوسي و خيام و حافظ و سعدي و عطار و ... خبري نبود . چيز جديدي نيافتم و بدين دليل نه تنها عطشم سيراب نشد بلكه بسيار بيشتر بر من شدت گرفت . همان حرفها را بسيار بهتر مرحوم مطهري زده بود . گروهي ديگر هم چون انقلابيون ابتداي قرن بيستم روسيه درد طبقات و جامعه بدون طبقه داشتند كه البته به طبع ليبرال دموكرات من جور در نمي آمد .تا زماني كه به واسطه دوست پزشك و عزيز خود روزي به جلسات سه شنبه هاي دكتر ورجاوند رفتم . جلسه اول كه يادم هست در ماه رمضان بود بسيار تاثير شگرف بر من گذاشت . گويا اين بزرگان از جنس ديگري بودند . مرحوم ذكاء مردي از ديار شيرزنان و مردان آذربايجان و شهر تبريز دستيار مرحوم شادروان احمد كسروي را آن جا ديدم و چه اندازه از صحبتهايش لذت بردم . درود به آذربايجان كه چنين بزرگاني را در درازاي تاريخ ايران بهوطن تقديم كرده است . از بابك گرفته و آخوندزاده و طالبوف و ستارخان و باقرخان و شيخ محمد خياباني و... تا احمد كسروي تبريزي . دكتر ورجاوند چه صادقانه نگران بود نگران جايي كه انحصار طلبان ايران را ميبردند و چه نادانانه به پاك ديار لطمه هايي كه نمي زدند .
پير مرد با وجود مشكلات جسمي فراوان كه بسياري ناشي از شكنجه هاي سالهاي ابتداي دهه 60 در زندان بود چنان شجاعانه مي جنگيد و وصف ناپذير به بحثها مي پرداخت و چون شمعي در تاريكي به همه نورافشاني ميكرد ..
ديگر از آن زمان هيچگاه نتوانستم جلسات دو هفته يكبار سه شنبه هاي منزل ايشان را كه از سال 56 در سخت ترين زمانها هم به راهش ادامه داده بود را ترك كنم . ايشان پدري دلسوز بودند نه فقط براي ما جوانان ملي كه تمامي فعالان سياسي جوان حتي آنها كه با تفكرات ايشان موافق نبودند . بسياري از چپهاي راديكال هم گاهي به منزل ايشان مي آمدند . روز تشييع جنازه ايشان محفلي بود كه تمام فعالان جنبش دانشجويي با تفكرات مختلف و گاهي متضاد را دور هم جمع كرد تا اين عزيزان بيش از پيش پي ببرند مبارزه در راه آزادي اولويت ماست و نه پافشاري به عقايد خود .
ايشان بسيار فعال بودند هر گاه بحثي و يا نكته اي در مطبوعات و يا تلويزيون مي ديد با چه پشت كاري پي گيري مي نمود . چه قدر نگران بلوچها و كردها بودند و از ظلم مذهبي كه بر عزيزان هم وطن اهل سنت ما مي رفت دلي شكسته داشت .
از اين همه فرصت سوزي كه وزارت ناكارامد امور خارجه جمهوري اسلامي در كشور برادر ما افغانستان و جمهوري هاي تازه استقلال يافته شوروي انجام داده بود دلي پر درد داشت .
چه بسيار بزرگان اهل فرهنگ و هنر تاجيكستان و افغانستان كه هميشه مهمانش بودند . روزي كه خبر درگذشت بزرگ مرد افغانستان شيردره پنجشيراحمد شاه مسعود را شنيد چه غمگين بود . و نگران از آينده افغانستان اين عزيزان ما .چه ناراحت بود از رفتاري كه با افغانيها در اين اواخر توسط وزارت كشور انجام مي گرفت .
ايران زمين هميشه بزرگاني اهل علم و فرهنگ داشته است اما آن چه شخصيت ممتاز ايشان را از ديگران جدا مي نمود شجاعت بود . در اين زمانه كه شيردلاني چون ستارخان و باقر خان را در اسطوره ها بايد جست ، فردي چون ورجاوند هديه اي بود از جانب ايزد بر ما .چه شجاعانه در دانشگاه تهران بر سر مسئولان سازمان ميراث فرهنگي فرياد مي زد كه شما چگونه براي فلان امامزاده در دورترين نقاط نگرانيد ولي براي آرامگاه كورش كبير كه نه تنها افتخار ايران كه افتخار بشريت است نگران نيستيد و هر چند كه آن آقايان هيچگاه به عمق صحبتهاي ايشان پي نبردند چون نمي توانستند .
چه شجاعانه با گروه هاي تجزيه طلب پان ترك مبارزه مي نمود و هميشه مي گفت آذربايجان ايران است و ايران بدون آذربايجان يعني ايران بدون سر.
از سويي با ناسيوناليستهاي افراطي مبارزه مي نمود و مي گفت زبان تركي آذري يك زبان ايراني است در حوزه تمدن ايران زباني كه از تلفيق لغات پهلوي اصيل و دستور زبان تركان سلاجقه كه از مهمترين گسترش دهندگان فرهنگ و ادبيات ايران زمين مخصوصا نگين ادبيات ما شاهنامه بودند تشكيل شده است . چرا در خارج از حوزه فرهنگي ايران زمين به اين زبان سخن نمي گويند و از سويي ديگر با مرض در دلاني كه مي خواستند با انواع دروغ وجعل ثابت كنند مردم آذربايجان نژادي ترك دارند و بازماندگان مغولان و تيمور و آتيلاو ديگر جانيان هستند به مبارزه بر ميخواست و چه سخت است از موضع حقيقت دفاع كردن . هر چند دكتر ورجاوند جانانه از پس هر دو طرف بر مي آمدند .
ايشان تمامي اقوام ايراني را فرزندان ايران زمين مي دانستند و آنها را با هر فرهنگ و زبان افتخار ايران مي دانستند
نبود ايشان در ميان ما خيلي سخت است اما با الگو قرار دادن تعليمات ايشان اميدوارم بتوانيم نقشي در انجام آرزوهايش كه همگي در سربلندي ايران زمين و باشندگان آن خلاصه ميشود گام برداريم.
جاويد ايران زمين جاوي آزادي