ليبراليسم در ايران در بعد از انقلاب اسلامي به عنوان يك دشنام سياسي به كار گرفته شده است. در زماني هرگاه حزبي يا فردي مي خواست شخص حقيقي و يا حقوقي ديگر را به انواع و اقسام رذائل متهم نمايد به او نسبت ليبرال مي داد. اين گونه ادبيات در دهه 50 و تا اواخر دهه 60 به شدت از سوي اكثر گروههاي سياسي كه بيشترشان متاثر از انديشه هاي راديكال و چپ قرن نوزدهمي بودند رواج داده مي شد. جملاتي چون (( ليبراليسم جاده صاف كن امپرياليسم)) نه از زبان متحجرين كه از زبان به اصطلاح روشنفكران شنيده مي شد هرچند كه مرحوم مهندس بازرگان به لحاظ فلسفه سياسي نه تنها ليبرال نبود كه ايشان جز محافظه كاران ميانه روي مذهبي بودند. (( در زمان نخست وزيري مهندس بازرگان نمونه هايي چون جملات بالا در وصف ايشان و كابينه ايشان بسيار گفته مي شد)) اين نوع تفكر افراطي در اكثر گروههاي آن دوران رواج داشت و ربطي به پوزيسيون و يا اپوزيسيون بودن نداشت.
هم حزب جمهوري اسلامي از اين ادبيات استفاده مي نمود و هم گروههاي ماركسيت چپ رو يا چپ مذهبي و حتي ملي مذهبي. ليبراليسم چه در خود داشت كه اين همه در ايران دشمن داشت؟آيا حكومت ليبرال دموكرات در ايران هيچگاه وجود داشته كه حاصل آن اين همه دشمن بوده؟ چرا تمامي ليبرالها از نظر اين افراد آمريكايي بودند؟چرا نيروي اصيل ملي كه ازآمريكا بيشترين ضربه را خورده بود (حركت نهضت ملي به رهبري دكتر مصدق و در ادامه جبهه ملي ايران) با وجود حضور موثر نيروهاي چپ درآن هيچگاه به اين دام نيفتاد و هميشه روابط را بر اساس منافع ملي تعريف مي نمود و نه بر اساس ايدئولوژي.
در اين مقاله به ليبراليسم از دو منظر نگاه خواهد شد. در بخش اول درباره مفاهيم ابتدايي ليبراليسم و منازعات آن با تفكر چپ علي الخصوص چپ ارتدوكس پرداخته خواهد شد. در بخش دوم دلايل و تاثير پذيري روشنفكران دهه 50 با ليبراليسم به طور مختصر بررسي خواهد شد.
ليبراليسم محصول رنسانس بود. مباني اين انديشه را در نوشته هاي فلاسفه عهد روشنگري و در بين بزرگاني چون كانت، جان لاك و در ادامه جان استوارت ميل و …. به وضوح مي توان ديد. مبناي اصلي بر پايه اصالت فرد، اومانيسم و آزادي بشر از هرگونه قيد و بند محدود كننده جهت رسيدن به حقيقت پي ريزي شده بود و به طور طبيعي در بر گيرنده پلوراليسم و تلورانس مذهبي بود.
در دوران حكومت كليسا ديدگاه معرفت شناسي بر پايه اصالت جمع كه از انديشه هاي افلاطون و ارسطو به ارث رسيده بود به شدت حكمراني مي نمود حتي مفهوم عدالت كه امروز تقريبا مي توان از آن تعريف قابل قبولي ارائه داد در نوشته هاي افلاطون به معناي كاملا ديگري به كار برده شده است. از نظر وي عدالت به معناي قرار داشتن هر بخش از جامعه در جايگاه خود است. شاه بايد حكمران باشد و برده بايد بردگي كند. افلاطون اين را عادلانه مي دانست . انديشه اي كه افلاطون را به اين نتيجه گيري رهنمون مي نمود يكي اصالت طبيعت و ديگري اصالت جمع بود.
اصالت جمع در اثر مهم و بسيار تاثير گذار افلاطون به نام ((جمهور)) كاملا به لحاظ تئوريك به طور موشكافانه اي بررسي شده است. فرديت اصولا معنا و مفهومي ندارد. جز هميشه بايد در خدمت كل باشد. وظيفه جز انجام هر كاري است كه در جهت منافع كل باشد و سود فردي جز، به هيچ وجه اهميتي ندارد حتي اين كه مردم چگونه فكر كنند و يا چه بپوشند بايد توسط رهبران تعيين گردد و مردم عادي صلاحيت تصميم گيري حتي براي اين ابتدايي ترين امور زندگي خود را ندارند.محصول اين نوع تفكر درعمل منتهي به ايجاد جامعه و حكومتي جهنمي مي شود. آنها به دنبال به پا كردن بهشت بودند ولي جز جهنم بر پا ننمودند. ادامه دهنده اين نوع تفكر در دوران مدرن با تغييراتي در بعضي از بخشهاي معرفت شناسي و هدفها، ماركس بوده است. كارل ماركس بدون شك يكي از مهمترين و تاثيرگذارترين افراد بر جريان زندگي بشر در دو قرن اخير بوده است. او فردي صادق و باهوش و انسان دوست بود. وي دردي جز كم كردن رنجها و تبعيض در جامعه بشر نداشت. ولي متاسفانه محصول تفكرات او با وجود صداقت كاملش به هيچ وجه جز تبعيض بيشتر ، سانسور و استبداد به همراه نداشت.
ماركس بدون آنكه خود بداند بيشترين خدمت را به جناح مخالف خود يعني ليبرالها نمود. او با وارد نمودن انتقادهاي بسيار درست و و صحيح بر جامعه سرمايه داري قرن نوزده و جلوي چشم قراردادن كم و كاستيهاي اين نظام همچون پزشكي حاذق عمل نمود و نوع بيماري و ويروس آن را بسيار خوب تشخيص داد ولي به هيچ عنوان روشهاي پيشنهادي او براي رفع اين بيماري نه تنها موثر و مناسب نبود بلكه نتايج فاجعه باري هم به ارمغان آورد.
تئو ري ماركسيم از جيب بقيه مي خواهد بذل و بخشش هاي آن چناني بكند.
دترمينيسم تاريخي كه جزو ستون هاي انديشه ماركسيم است از خطرناك ترين انديشه هايي است كه ميتواند هر گونه ظلم و تبعيضي را توجيه نمايد اصولا هگل به دليل توجيه حكومت و ساختار محافظه كار پروس دست به پرورش اين انديشه نمود
تفكر هگل دو محصول داشت كه با هم برادر هستند. فرزندان چپ گرا كه همان ماركسيست ها هستند و فرزندان راست گرا كه همان فاشيست ها هستند.
هر دو هيچگونه ارزشي براي فرديت و حوزه خصوصي افراد ندارند. بدين دليل است كه هر دو حكومت فاشيست آلمان هيتلري و كمونسيت شوروي دقيقا از روش هاي همسان و غير انساني براي رسيدن به اهداف خود استفاده مي كردند آنجا كه فرد و حوزه خصوصي او داراي ارزش و امنيت نباشد اين رهبر است كه حق دارد براي حفظ جمع هر كاري بكند.
البته اين تصميم مي تواند شامل زير پا گذاشتن بسياري از حقوق مسلم انساني و شكستن تمامي حريم ها و دخالت در حريم خصوصي افراد باشد.
عدالت توتاليتر واقعا برازنده اين نوع انديشه اشت. خطرناكترين بخش اين نوع تئوري ها اصالت بخشيدن به طبقهاي خاص جهت حكمراني برديگراقشار جامعه است. افلاطون فيلسوفان را، ماركس طبقه پرولتارياي كارگري و كليسا پاپ را مستحق حكومت برمردم مي دانند.
كينه و پيش ذهن هاي چپ كمونيست و ارتدوكس به جامعه ليبرال دموكرات كه ناشي از اعتقاد به جبر تاريخ است در بسياري از موارد منجر به تحليلهاي غلط و اشتباهات غير قابل بخشش گشته است. نمونه بارز آن به برخوردهاي نيروهاي كمونيست در قبل از به قدرت رسيدن پسرعموهاي خود در اروپاي دهه 30 بوده است.
حمله جنبش فاشيست به حكومتهاي ليبرال اروپا از نظر چپ ها در جهت فرآيند تكامل تاريخي و جبر تاريخي مورد نظرشان بوده است. بدون توجه به اين واقعيت كه جامعه ليبرال دموكرات با توجه به خاصيت اصلاح پذير بودن احتياج مداوم به نقد و اصلاح دارد از اين دو منتقدين چپ به عنوان واكسن جامعه در مقابل زيان هاي اجتماعي مي بايستي هميشه حضور داشته باشند ولي جنبش فاشيستي به محض در دست گرفتن قدرت سريعا تمامي نيروهاي دگر انديش را از بين مي برد.
اين پيش ذهنهاي ايدئولوژيك باعث گرديد ماركسيستها حتي در مقابل تئوريها ي جديد علمي موضع بگيرند به عنوان نمونه شعار نسبيت بورژوايي كه شعار دانشجويان اروپايي در جريان شورشهاي سال 1968 بود و يا موضع گيري لنين در مقابل نظريه فيزيك كوانتوم ديد.
جنگ طبقاتي نيروي محركه انقلابهاي سوسياليست است و هر چقدر اين جنگ خشن تر و انقلابي تر باشد منجر به بروز سريعتر انقلاب مي شود اين تئوري با توجه با اصالت جبرگرايي تاريخ كامل قابل توجيه است و فرزند شيطاني دو انديشه شيطاني ديگر مي باشد. قرباني بيشتر يعني كشته شدن بيشتر افراد بشر ولي چون اين افراد در جهت پيروزي انقلاب كشته مي شوند ديگر بعد اخلاقي آن مد نظر نيست و هرچه بيشتر كشته شوند به نفع انقلاب است. در اينجاست كه معناي جمله معروفي را مي فهميم كه مي گويد (( هدف وسيله را توجيه مي كند.)).
مبناي فكري ماركس بر اساس استقرا مي باشد اين كه اين تئوري نقدهاي بسيار قوي در بر دارد كه از حوصله اين بحث خارج است اما همين اندازه كافي است كه هر گونه پيش ذهن غير قابل تغيير منجر به گرفتن نتايجي دگماتيستي از هر پديده علمي و اجتماعي گردد.
مي توان نتايج زير را از سطور بالا گرفت:
- ليبراليسم براي فرد و حريم خصوصي اش بسيار اهميت قائل است و نفع جمع را در هم جهت نمودن منافع فردي و جمعي مي داند. ماركسيم جمع پذيري منافع فردي و جمعي را نه تنها ممكن نمي داند بلكه اين دو را اصولا در تقابل باهم مي داند.
- ليبراليسم انديشه اي اصلاح پذير و قابل تغيير مي باشد. از اين رو قابليت تصحيح خود را دارد. ماركسيم بر اساس جبرگرايي تاريخي بنا شده و اصولا تاريخ را داراي هدفي بدون تغيير توسط بشريت مي داند از اين رو با پيش بيني آينده تاريخ به اهميت جنگ طبقاني و وقوع انقلاب راه را بر هر گونه تفسير خلاف جهت مي بندد.
ولي چرا ليبراليسم در ايران بعد از انقلاب تا اين اندازه دشمن داشت بدون شك بايد دليل آن را در روشنفكران دهه 40 و. 50 ايران جستجو نمود . وقتي به نوشته هاي روشنفكران انقلاب عظيم مشروطه مراجعه مي گردد هيچگونه ردي از گرايش هاي ضد ليبراليستي در آنها نمي بينيم با وجود اين كه به دليل منابع و كشوري كه اكثر روشنفكران عهد مشروطه در آن تحصيل كرده بودند (كشور فرانسه) نوعي سوسيال دموكراسي در تمامي نوشته ها وجود دارد ولي هيچكدام چپ و يا ماركسيم نبودند. اولين نوشته هاي ماركسيستي در نهضت جدايي طلب ميرزا كوچك خان جنگلي و بعد در دوران رضا شاه توسط موسسين حزب توده ديده مي شود.
بعد از كودتاي 28 مرداد ماه سال 1332 نوعي بدبيني افراطي نسبت به غرب و مخصوصا آمريكا در ايران به وجود آمد. فضاي راديكال سالهاي دهه 40 كه البته به دليل بسته شدن مطلق حوزه فعاليت سياسي شكل گرفته بود نياز به ايدئولوژي خشن كه بتواند حركت هاي مسلحانه و غير متعارف را توجيه كند داشت. البته نبايد فضاهاي ضد امپرياليستي دهه هاي 60 و 70 ميلادي به همراه حركتهاي مسلحانه در آمريكاي جنوبي و افرادي كه بعدها خود تبديل به بزرگرترين ديكتاتورها شدند چون فيدل كاسترو را فراموش كرد.
دو نفر از روشنفكراني كه در پايه گذاري اين نوع تفكر نقش عمده اي داشته اند مرحوم آل احمد و مرحوم دكتر شريعتي بودند. آل احمد با كتاب غربزدگي خود شروع به حمله اي سهمگين به مباني انديشه هاي ليبرال دموكراسي نمود. واقعيت اين است كه هيچ يك از روشنفكران ايران مانند آل احمد و دكتر شريعتي غرب زده نبودند. اين بزرگان كاملا در فضاي دهه 60 اروپا و مخصوصا راديكاليسم فرانسه قرار داشته اند.
مرحوم شريعتي كاملا تحت تاثير اگزيستانسياليسم سارتر و فرد ديگري چون فرانتس فانون قرار داشت.
پروژه سارتر خود در بطن اروپا هم بسيار مشوش بود و ميخواست تركيبي از ماركسيم و اگزيستا نسياليسم ارائه دهد كه البته به دليل تضادي كه در بطن اين دو انديشه بود اين پروژه هيچگاه موفق نبود.
ماركسيسم بر پايه اصالت تاريخ و اگزيستانسياليسم بر پايه مسئوليت فرد مي باشد كه هيچگاه اگزيستا نسياليسم آلماني و رهبر فكري آن هايدگر اين جريان را جدي نگرفتند چون بيشتر از آن كه محتوا داشته باشد بسيار پر سر و صدا بود.
حملاتي كه دكتر در بسياري از موارد به ساختار ليبرال دموكراسي و حتي خود دموكراسي داشته بسيار تعجب انگيز است. ايشان در كتاب امت و امامت خود عملا به هر نوع دموكراسي انتخابي كه بر پايه راي جمعي باشد حمله مي نمايد جالب اينجاست كه ايشان نسبت به هويت ملي هم ديد خوبي ندارند كه البته اين نقطه اشتراك اكثر چپ ها بوده است.
به عنوان نمونه ايشان ابن سينا را فردي پول دوست و در خدمت شاهان ميداند. منصور حلاج را ديوانه مي پندارد و در رعوض فردي چون ابوذر غفاري را داراي كمالاتي بسيار بالا مي داند حال آن كه با كمي انصاف مي توان پي برد ابن سينا و يا حلاج در انديشه بشري موثر بوده اند و يا ابوذر غفاري. ايشان به دنبال هويت سازي كاذب هستند شديدترين حمله را به حكومت صفوي مي نمايد. ما همگي با بخش خرافي گرايي حكومت صفوي مخالفيم ولي هيچگاه نمي توانيم تاثير بسزايي كه اين حكومت در يكپارچگي ايران و زنده نمودن امپراطوري ايران انجام داد را فراموش كنيم. هر چند ايشان با بخش خرافي گرايي حكومت صفوي زياد مشكل ريشه اي نداشتند بلكه مشكل اصلي اين است كه چرا در جنگ عثماني با كفار اروپايي امپراطوري صفوي از عثماني ها كه هميشه تا امروز چشم داشت به خاك ايران داشته اند حمايت نكرده است.
اين نوع قضاوت هاي تاريخي و ايدئولوژيك كه درخود هيچ نشاني از انصاف ندارد راهنماي عملكرد شاگردان ايشان بعد از خود گشت. عصبيت و عدم وجود منطق در رفتار نيرهاي جوان راديكال انقلابي را بايد در آثار معلم آنان دكتر شريعتي جستجو نمود. انقلاب نقش مهمي در انديشه چپ اسلامي دارد آنها در پي واژگون كردن تمامي ساختار جامعه و به هم زدن يكباره تمامي نظم هاي اجتماعي و اقتصادي ميباشند.آنها در پي آن هستند تمامي مسئوليت ديني كه بر عهده روحانيت ميباشد را به خود انتقال دهند.در حالي كه در ديدگاه ليبرال دموكرات و در جامعه سكولار مسائل مربوط به هر مذهبي بر عهده روحانيت همان مذهب ميباشد و به شرط عدم دخالت در حوزه سياست ميتوانند به طور آزاد به انجام فرائض ديني خود بپردازند زيرا مذهب امري شخصي است و دولت حق دخالت در آن را ندارد.
آمريكايي ها در طول تاريخ ايران نقش مهمي داشته اند نقشي كه گاهي اوقات همجهت با منافع ملي ايران بوده و گاهي اوقات هم جهت با منافع دشمنان ايران بوده است. در جريان فرقه دموكرات آذربايجان كه توسط افراد نوكر صفت و خائن برپا شده بود اگر اولتيماتوم آمريكا به شوروي نبود معلوم نبود چه بلايي برسر قلب ايران آذربايجان مي آمد. همچنين بعد از ملي شدن صنعت نفت توسط دكتر مصدق دولت انگليس ناوگان نظامي دريايي خود را به منطقه گسيل داشت كه باز هم اولتيماتوم آمريكا منجر به ناكام ماندن آنان گرديد. و البته در كودتاي 28 مرداد هم آمريكا كاملا بر خلاف اصول منافع ملي ايران برخورد نمود اما در تمامي موارد ذكر شده آمريكا هميشه در جهت منافع ملي خود حركت نموده است. و اين قانون دنياي روابط بين الملل است.
نكته جالب آن كه روسها هميشه به عنوان بيشترين ضرر رسان در تاريخ ايران مطرح بوده اند به علت علاقه چپها به اين كشور توتاليتر اعمال آنها در ايران سانسور شده است.
واقعيت اين است كه دولتمردان بايد اين هنر را داشته باشند تا منافع ايران را با منافع كشورهاي بزرگ همسو كنند و از آن به نفع خود استفاده كنند. همان كاري كه دولتمردان آگاه آلمان ، ايتاليا، ژاپن در بعد از جنگ جهاني دوم و كشورهاي آسياي جنوب شرقي و هند و چين در دو دهه اخير نموده اند. ولي به دليل تفكر دنكيشوت مابانه روشنفكران چپ ايران (كه چون او در توهم بوده اند) و تاثيري كه بر دولت ايران گذاشته اند اين دولت بر طبل مبارزه هميشگي با بيگانگان بدون در نظر گرفتن منافع ملي كوبيده است. متاسفانه از آنجايي كه هميشه در ايران محافل دانشگاهي زير تيغ سانسور حكومتي بوده اند هيچگاه نتوانسته اند به انتشار نتايج تحقيقات خود دست يابند و اين موضوع منجر به وجود آمدن روشنفكران دروغين با ادعاهاي موهوم و غير حقيقي گشته كه فقط به دليل مظلوم نمايي و نبود فضاي باز سياسي اجازه نقد اين افراد وجود نداشته است.
اين بحث بسيار طولاني تر از آن است كه در يك مقاله به آن پرداخته گردد اميد است كه امكان فضاي باز بحث و تبادل نظر هميشه و در هر جا وجود داشته باشد.
