تبليغاتX
Liberal-National - درباره بهمنیار و تبار زردشتی(و بنابراین غیراغوز و غیرترک وی) و ایرانی بودن وی قسمت اول

Liberal-National

آزادی : رفاه : ایرانیت

درباره بهمنیار و تبار زردشتی(و بنابراین غیراغوز و غیرترک وی)  و ایرانی بودن وی مدخل لغتنامه دهخدا بسنده است.

 

 

 

ابوالحسن بهمنیار ابن مرزبان دیلمی آذربایجانی.

حکیم مشهور و یکی از اجله شاگردان شیخ‌الرئیس ابوعلی بن سینا. او در اول دین گبرگان داشت و سپس مسلمانی گرفت. و در علت پیوستن وی بخدمت ابن سینا آرند که آنگاه که وی هنوز کودک بود شیخ او را بر در دکان آهنگری بدید که آتش طلب میکرد و آتشدان با خویش نداشت آهنگر گفت آتش ترا بر چه نهم بهمنیار پس از تاملی، سبک خم شد و با یک دست مشتی خاک برگرفت و بر کف دست دیگر بگسترد و گفت بدینجا نه. شیخ را این فطنت و زیرکی او عجب آمد و او را در کنف تربیت خویش گرفت و بداشت تا بدان مرتبت و پایه از ادب وحکمت رسید. او را چنانکه شیمت تعلیم و تعلم پدران ما بود گاه درس با استاد معارضات و مجالادت می‌رفت، از جمله روزی ابوعلی در اقامه برهان بر تجرد نفس گفت: جسم آدمی پیوسته دستخوش انحلال وانعقاد و نما و ذبول و زیاده و نقصان است و جسم مشاهد زمانی عینجسم زمان دیگر نیست بلکه شبیه آن است بر خلاف نفس که همیشه بریک حال و عین خویش و مصون از تبدل و تغیر است. بهمنیار بر اینگفته انکار کرد و گفت نفس را نیز همان تحولات و تصاریف است جزآنکه مشهود و محسوس ما نیست. شیخ سکوت کرد و او در طلب جواباصرار ورزید ابوعلی متوجه دیگر شاگردان شد و گفت البته بهمنیارمنتظر پاسخ خویش نیست چه سوال او از کسی شبیه من بود و او اکنون برجای نمانده است. بهمنیار فروماند و خاموش گشت. بهمنیار بحدت ذکاء و تندی هوش معروف است چنانکه نابغه ای چون بوعلی اعتراضات او رابا نهایت دقت و تامل پاسخ میکرد و این اسئله و اجوبه استاد داهی وشاگرد هوشمند او موضوع کتابی گشت که بهمنیار آن را به نام مباحثنشر کرد و آن خزینهای است انباشته از معضل مطالب و مسائل حکمت و نیکوترین پاسخها و وجوه حل آن. و از مصنفات دیگر او کتاب التحصیل است در منطق و حکمتین که آن را به نام ابومنصوربن بهرامبنخورشیدبن یزدیار مجوسی خال خویش کرده است. از کتب دیگر اوست:البهجة و السعادة و گفتهاند که بهمنیار شاگردی حکیم مصنف لوکرینیز کردهاست. وفات او در 854 ه . ق. سی سال پس از مرگ ابوعلی است.

بنابراین بهمنیار و خورشید بن یزدیار مجوسی هیچ وابستگی به ترکان نداشتند و هر دو ایرانی و زردشتی بودند.

 

 

 

اما درباره شیخ الرئیس ابوعلی سینا. 

 

شيخ‌الرئيس ابن سينا در آخر الهيات كتاب شفا با ذكر جمله «المدينه‌الفاضله» مي‌نويسد: «و انه لابد من ناس يخدمون الناس، فيجب ان يكون هؤلا يجبرون علي خدمه اهل المدينه الفاضله، و كذلك من كان من الناس بعيداً عن تلقي الفاضيله فهم عبيد بالطبع، نثل الترك والزنح، و بالجمله الذين نشأوا في غير اقاليم الشريفه التي اكثر احوالها ان ينشأفيها حسنه الامزجه صحيحه القرايح و العقول». حاصل معني است كه ابن سينا مي‌خواهد بگويد تركان و زنگيان آن عصر كه طبعاً عبيد و بنده بشمار مي‌رفتند و كساني كه در سرزمينهاي ناسازگار كه پرورنده قريحه صحيح و عقول سليم نيست، زندگي مي‌كنند از فضيلت دورند و مجبور به خدمت اهل مدينه فاضله مي‌باشند.  بنابراین با این جمله به آسانی نشان داده میشود که ابن سینا ترک نبود.   ابوعلی سینا آثار فارسی و تازی دارد و پدرش از بلخ و اسماعیلی مذهب بوده است (در حالیکه ترکان مسلمان حنفی بودند) و مادرش ستاره (یک نام ایرانی) گویا زردشتی بوده است.

 

مرحوم دهخدا در لغتنامه خود پاسخ کافی و بسنده داده است و ما نخست این پاسخ را نقل میکنیم و سپس کل مدخل ابو علی ابن سینا برای آگاهی بیشتر خوانندگان.

 


در بيست و پنج سال پيش آقاى شيخ محمد حسين معروف به فاضل تونى در باب نژاد و مليت ابن‌سينا دو دليل روشن از آثار خود ابن‌سينا براى من نقل كردند كه مرحوم فروغى در مقدمهء ترجمهء سماع طبيعى ابن‌سينا عيناً آنرا آورده و نامى از آقاى فاضل تونى مستنبط آن نبرده‌اند. و اين است قسمتى از مقدمهء مزبوره: ترجمهء اين كتاب را اين جانب در سال 1311 ه‍ . ش. بدست گرفتم و در اين سال 1316 ه‍ . ش. بپايان رسيده كه سال نهصدم وفات شيخ‌الرئيس ابوعلى سيناست (به سال شمسى) و باين مناسبت دانشمندان كشورهاى اسلامى از شيخ بزرگوار ياد كردند و در بارهء او به تجليل و تعظيم پرداختند. ايرانيان به نگارش شرح حال شيخ و ترجمه و طبع آثار او دست بردند و به تهيهء مقدمات اصلاح آرامگاه او كه در شهر همدان است مشغول شدند. دانشگاه استانبول مجالس با شكوه به ياد او منعقد ساخت و دانشمندان تركيه به اتفاق فضلاى ملل ديگر در قدردانى او داد سخن دادند. مردم افغانستان بهمين مناسبت انجمن كردند و ابن‌سينا را چنانكه بايد ستودند و دانشمندان ممالك عربى‌زبان نيز شيخ را فراموش نكردند و رساله‌اى در بارهء او پرداختند و اميدوارم مردم بخارا هم از اداى اين تكليف غفلت نورزيده باشند و اين جمله بجا و سزاوار بود و شك نيست كه ابن‌سينا براى كليهء ممالك مشرق زمين مايهء سرافرازى است. عربى‌زبانان حق دارند كه از او سپاسگزار باشند چون مصنفات خود را باقتضاى زمان به زبان عربى نگاشته و نيز مسلمان بوده و عرب در تأسيس اسلام مقامى خاص دارد كه از مفاخر كليهء مسلمين از هر قوم و ملت باشند بهره‌مند است. بر مردم افغانستان هم رواست كه به وجود شيخ بنازند به ملاحظهء اينكه اصلش از شهر بلخ است و بلخ امروز جزء دولت افغانستان ميباشد. مردم بخارا نيز به همشهرى بودن با ابن‌سينا مفتخرند از آن رو كه تولدش در آنجا و مادرش از آن شهر بوده و زمان كودكى و آغاز جوانى را در آن محل بسر برده است. مردم تركيه هم كارى بسزا كردند كه بزرگترين فيلسوف شرق را از خويش بيگانه ندانستند و به تجليل او مبادرت كردند، تنها نغمهء ناسازى كه شنيده شد و مايهء شگفتى گرديد اين بود كه بعضى در آن موقع در بيانات خود مخصوصاً ايرانى بودن او را منكر شدند و لازم دانستند بدليل ثابت كنند كه ابن‌سينا ايرانى نبوده است. وليكن دلايلى بر ايرانى نبودن او آوردند كه همه خلاف واقع بود. مثلا گفتند ابن‌سينا اگر ايرانى ميبود شيعى بود و بياد نياوردند كه تا زمان سلطنت صفويه اكثر ايرانيها اهل تسنن بودند و الان هم كه چهارصد سال است تشيع مذهب رسمى ايران شده است باز اهل سنت در آن بسيارند. ايرانى‌تر از شيخ سعدى كيست؟ و حال آنكه در سنى بودن او شكى نيست بامزه‌تر اينكه هرچند ايرانى بودن با تشيع ملازمه نداشته است اتفاقاً شيخ‌الرئيس شيعه بوده و در بارهء پدرش تصريح كرده‌اند كه اسماعيلى بود. دليل ديگر كه بر ايرانى نبودن ابن‌سينا آورده‌اند اين بود كه گفتند آثارى به زبان فارسى ندارد در صورتى كه آثار نداشتن به زبان فارسى دليل بر ايرانى نبودن نيست زيرا كه تا همين اواخر زبان علمى همهء مسلمانان عربى بود و چه بسيار از دانشمندان ملل مختلف ايرانى و ترك و هندى آثار خود را به زبان عربى نگاشته‌اند و به زبان مادرى اثرى از خود نگذاشته‌اند و مسلمانانى كه به زبان غير عربى چيز نوشته‌اند نادرند. شمارهء آنان كه به زبان مادرى اثرى ندارند سخن را دراز ميكند به ذكر چند نمونه از ايرانى‌ها اكتفا ميكنيم. از پيشينيان ابن‌مقفع كه بهترين نثرنويس عربى است و در ايرانى بودنش شكى نيست اثر فارسى ندارد. سيبويه نحوى معروف را همه كس ايرانى ميداند حتى اينكه اسمش هم ايرانى است با اينهمه يك كلمه به زبان فارسى ننوشته است. ابونواس شاعر شهير هارون‌الرشيد مسلم است كه ايرانى بوده و ليكن هرچه شعر از او باقى است به عربى است. طغرائى شاعر نامى كه در اوائل مائهء ششم هجرى ميزيسته يك بيت شعر به زبان فارسى ندارد و حال آنكه چنان ايرانى است كه قصيدهء لاميهء مشهور او را لامية‌العجم ميگويند. از قدما گذشته، متأخرين ما نيز همين شيوه را داشتند. صدرالدين شيرازى معروف به ملاصدرا كه بزرگترين حكماى ايرانى عصر صفويه است همهء مصنفاتش به زبان عربى است حتى از معاصرين خود ما بسيارند كه مؤلفات خويش را به عربى نوشته‌اند و اگر بخواهم اسم ببرم مايهء دردسر خواهد شد و بعلاوه حاجت باين استدلال نداريم چون اتفاقاً ابن‌سينا از ايرانيانى است كه به زبان فارسى هم رساله و كتاب متعدد نوشته است و بعضى از آنها به طبع نيز رسيده و حتى شعر فارسى هم از او نقل كرده‌اند و اگر كسى باور ندارد به كتاب كشف‌الظنون كاتب چلبى مشهور بحاجى خليفه كه سيصد سال پيش در استانبول نوشته شده و در حدود هشتاد سال پيش در اروپا و مصر و 45 سال پيش در خود استانبول به چاپ رسيده مراجعه كنند، خواهند ديد در كلمهء «دانش‌نامه» ميگويد از شيخ‌الرئيس ابن‌سينا است و بفارسى نوشته شده است (ص 366 چاپ بولاق ج 1) همچنين در كلمهء « رسالة فى‌المعاد» ميگويد از شيخ‌الرئيس ابن‌سينا و سپس خود او آنرا بفارسى نقل كرده است (ص 432 و 433) و در كلمهء «رسالة فى‌المعراج» ميگويد: شيخ‌الرئيس ابن‌سينا در اين باب رساله‌اى فارسى نوشته است (ص 432)(29) علاوه بر اين من از كلمات خود ابن‌سينا ميتوانم استدلال كنم براينكه او غير از عربى و فارسى زبان ديگر نميدانسته است. مثلاً در كتاب اشارات كه در حكمت بعد از شفا مهمترين مصنفات اوست در باب منطق در اشارهء ششم آنجا كه تحقيق در قضيهء سالبهء كليه ميكند ميگويد: لكن اللغات التى نعرفها قد خلت فى عاداتها عن استعمال النفى على هذه الصورة.... فيقولون بالعربية لاشى‌ء من ح‍ ب... و كذلك ما يقال فى فصيح لغة‌الفرس هيچ ح‍ ب نيست. ملاحظه بفرمائيد كه ابتدا ميگويد: «در زبانهائى كه ما ميدانيم، آنگاه مثال از عربى ميزند سپس از زبان فارسى شاهد مى‌آورد و عين عبارت را نقل ميكند كه « هيچ ح‍ ب نيست» و اگر زبان ديگر هم ميدانست البته ميگفت در آن زبان چگونه ميگويند. گمان من اين است كسانى كه ابن‌سينا را ايرانى ندانسته‌اند از يك امر باشتباه افتاده‌اند و آن اين است كه ابن‌سينا در بخارا متولد شده و بخارا در كشورى است كه اين زمان تركستان روس ميگويند پس بخارا را جزء تركستان دانسته و از اينرو گمان برده‌اند ابن‌سينا ايرانى نبوده است وليكن در اين عقيده چندين خطا رفته است: او فراموش كرده‌اند كه ابن‌سينا اص بخارائى نيست و بلخى است يعنى پدرش بلخى بوده و بلخ بى‌شبهه از شهرهاى خراسان است. ثانياً بخارا هم در قديم تركستان نبوده بلكه يكى از مراكز ايرانيت بوده است و آن كشور را در دورهء اسلامى ماوراءالنهر ميگفتند و تركستان در شمال شرقى ماوراءالنهر بوده است و از علماى جغرافياى قديم هيچكس بخارا را بلاد ترك نشمرده‌اند و زبان اهل بخارا را سغدى گفته‌اند (كتاب الاقاليم اصطخرى) كه مسلماً از زبانهاى ايرانى است كتابهاى جغرافياى اروپا هم تا صد سال پيش در اهل بخارا فارسى‌زبانان را اكثريت مردم آنجا قلمداد ميكردند و هم اكنون پس از چندين قرن تسلط ترك و مغول بسيارى از اهل بخارا فارسى‌زبانند و زمانى كه ابن‌سينا در بخارا متولد شده سامانيان در آنجا سلطنت داشتند و بخارا پايتختشان بود و دولتشان يكى از بهترين دولتهاى ايرانى بوده كه پس از انقراض ساسانيان آنها دوباره ايرانيان را زنده كردند. مادر ابن‌سينا هم كه اهل بخارا بوده ستاره نام داشته است كه لفظى است فارسى در اين صورت چگونه ميتوان از اهل بخارا عموماً ايرانيت را نفى كرد و من باز از كلام خود ابن‌سينا استفاده ميكنم كه بخارا از بلاد ترك نبوده است. از جمله در كتاب شفا در فصل ششم از مقالهء اول از فن پنجم آنجا كه درخصايص شهرها و اقاليم و تأثير سرما و گرما در مردم گفتگو ميكند ميفرمايد: در حال تركان نظر كنيد كه چون از سردسيرند بدنشان از سرما چندان متأثر نميشود چنانكه حبشيان چون از گرمسيرند از گرما تألم نمى‌يابند. البته چون بخارا با بلاد ترك مجاور بوده يقين است كه اهل آنجا بيش از ديگران با تركها آميزش داشته‌اند و زودتر از جاهاى ديگر بدست تركان افتاده و عجب ندارد كه امروز در آنجا غلبه با ترك باشد و ليكن هزار سال پيش را كه بحالت امروز نبايد قياس كرد و بهترين دليل اين مدعا اينكه رودكى كه يكى از مؤسسين شعر فارسى است و عمعق كه از بزرگان شعراى ايرانى است هر دو بخارائى هستند و شعراى فارسى‌زبان بخارا بسيارند و بر فرض كه شبهه را قوى بگيريم و بخارا از بلاد ترك بشماريم باز دليل نميشود كه هركس در بخارا زاده و بزرگ شده ايرانى نباشد خاصه اينكه معلوم است كه پدرش از جاى ديگر است و پس از كودكى همه عمر را در بلاد ايران گذرانيده و نزد امراى ايرانى بوزارت رسيده است. حرف حسابى اين است كه ابوعلى سينا افتخار عموم مسلمانان است و همه بايد به او بنازيم و شايسته نيست مربيان عالم انسانيت را كه براى كليهء نوع بشر كار كرده‌اند مايهء جنگ و نزاع بسازيم – انتهى. رجوع به ابن خلكان و نزهة‌الارواح و دستورالوزراء خوندمير و تتمهء صوان‌الحكمه و نامهء دانشوران و مجلهء آينده سال اول مقالات آقاى درگاهى و قاموس‌الاعلام و دائرة‌المعارف اسلام و تاريخ طب لوسين لكلرك ج 1 و مقدمهء سماع طبيعى ترجمهء فاضل تونى و انشاء محمدعلى فروغى شود.

 

 

کل متن دهخدا

 

ابوعلى‌بن سينا. حسين‌بن عبداللهبن حسن‌بن على‌بن سينا ملقب به حجة‌الحق شرف‌الملك امام‌الحكماء. معروف به شيخ‌الرئيس. از حكماى فخام و علماى كبار جهان و اطباى اسلام است. مراتب علمش بيشتر از آن كه محاسب وهم تواند احصا كند و مقامات فضلش بالاتر از آن است كه طاير خيال بر آن ارتقا جويد. و او اول حكيمى است كه در دورهء اسلاميّه افاضت و افادت را بساط عام بگسترد و طالبان علوم را از موايد حكميّه و الوان طبيّه متنعم ساخت. پدرش عبدالله از مردمان بلخ و از اعاظم و اعيان آن بلد است و پاره‌اى مناصب ديوانى تقلد داشته و در عهد دولت منصوربن عبدالملك سامانى به بخارا كه مقرّ سلطنت سلاطين سامانى بود بار گشود و از فرط كفايت و كاردانى در نزد وزراء سلطان مقرب و موثق و مصدر انجام امور و مرجع مهام جمهور آمد. يك چند با آن مشاغل در بخارا بزيست سپس به استصواب وزراء از پى انجاح امر به ساحت خرميثن كه از اعمال بخاراست رحل اقامت افكند و در قريهء افشنه كه در قرب آن سامان است زنى بود ستاره نام و عبدالله به وى رغبت كرده به عقد مناكحت خود آورد و يك چند نگذشت كه خداوند او را به وجود چنان فرزند بيمانند منّتى بزرگ نهاد. به قول مشهور در سيم ماه صفرالمظفر سنهء 373 ه‍ . ق. وبه روايت صحيح در 363 ه‍ . ق. در خرميثن بدين طالع تولد يافت. و آن فرزند سعادتمند را مسمّى به حسين كرد و بعد از فطام، برادرش كه مسمّى به محمود است در آن قريه به وجود آمد. در زمانى كه سنين عُمر حسين به پنج رسيد، عبدالله را از اعمال مرجوعه فراغتى حاصل گشت با اهل و فرزندان به بخارا معاودت كرد چون آناً فآناً از وى آثار رشد و تميز و آيات دانش و بينش مشاهده ميكرد. به تربيت و تعليم او همّت برگماشت و وى را به معلمى دانشمند بسپرد تا خواندن قرآن و اصول دين بدو بياموخت و بعد از آن به اصول علم ادب از نحو و صرف و لغت و معانى و بيان و غيرها اشتغال جست و از لطف قريحت و جودت ذهن و كمال استعداد در مدت پنج سال در آن علوم و فنون چندان احاطت يافت كه مزيدى متصورّ نبود. و چون از تكميل آنها خاطر بپرداخت در نزد محمود مساح كه مردى فاضل و در فنون رياضى سرآمد عصر و يتيمهء دهر بود و معاش خويش از كسب بقّالى ميگذرانيد فرش تلمذ بگسترد و از وى علم حساب و صناعت جبر و مقابله فراگرفت تا آنكه با استاد هم ترازو شد و در آن كمالات مقامى منيع يافت. سپس نزد اسماعيل زاهد كه از افاضل فقهاى آن عصر بود به تحصيل علم فقه اشتغال ورزيد و در نزد آن فقيه كامل طريقهء سئوال و وجوه اعتراض و جواب مُجيب را چنانكه عادت فقها بر آن جارى بود نيكو فراگرفت و چون در آن عصر ابوعبدالله ناتلى در فن ايساغوجى و صناعت منطق بمزيد مهارت و فرط احاطت مسلّم بود، پدرش عبدالله آن دانشمند يگانه را بخانه برد و ابواب اكرام و احسان بر او بگشود و از او درخواست تا از مخزونات خاطر بر وى مبذول دارد پس آن حكيم فرزانه تعليم و تكميل آن مراتب را وجههء همت ساخت و ابوعلى به كتاب ايساغوجى شروع كرد پس استاد به حد جنس ابتدا كرده گفت:
الجنسُ هُوَ المقولُ عَلَى الكثرةِ المُخَتلفِة الَحقائق فى جواب ما هُو. و چون از شرح معنى آن خاموش گشت، ابوعلى بر رد و اعتراض لب گشود و ايراداتى وارد كرد استاد را مجال دفع و رفع نماند ابوعلى خود به جواب آنها مبادرت كرده با تحقيق وافى و بيان كافى غبار شبهه از خاطر استاد بزدود و استاد را از آن دقت نظر و حسن بيان زياده شگفت آمده تحسينها كرد و آفرينها گفت پس استاد، پدر شيخ را در نهان به نزد خود بخواند و آن بيان و تقرير را كه از او شنيده بود به وى بازگفت و در تربيت او شرط نصيحت بجاى آورد و در آن باب زياده مبالغت كرد و ابوعلى همچنان در نزد آن حكيم دانشمند به اكتساب صناعت منطقيه مشغول بود تا آنكه علم منطق را چنان تكميل كرد كه هيچكس را با وى مجال تنطق نبود. پس كتاب اقليدس را شروع كرد. چون چند شكل او را چنانكه رسم است بياموخت مابقى را به قوت غريزيه و قدرت ذاتيه حلّ كرد و غوامض مسائل كتاب اقليدس را براى استاد تقرير ميكرد به نحوى كه هر ساعت حيرت بر حيرت استاد افزوده ميشد. آنگاه متوسطاترا تكميل كرد. بعد از آن به مجسطى مشغول گشت و از مقدمات آن فراغت يافت و به اشكال هندسيّه پرداخت و چون ابوعبدالله خود را در تدريس وى عاجز و قاصر ديد، گفت اين كتاب را خود مطالعه كن و اگر مسئله‌اى لاينحل ماند با من در ميان نه تا آنرا حل كنم. ابوعلى چنان كرد كه استاد گفته بود در اندك زمان آن علم را به مقامى رسانيد كه هيچيك از اساتيد فن را آن مقام حاصل نگرديد. پس بسيارى از مسائل مشكلهء مجسطى را حل كرده، به عقد تحرير درآورد و در خلال آن احوال ابوعبدالله ناتلى را مسافرت گرگانج پيش آمد و از وى مفارقت جست. پس شيخ‌الرئيس بى زحمت استاد به رنج تحصيل تن درداد و راحت از تعب ندانست و روز از شب نشناخت و همت براقتناء مطالب و التقاط مسائل برگماشت و از فنون حكميّه چه طبيعيّه و چه الهيّه خاطر بپرداخت و مسائل طريفهء آن فنون را زيب خاطر و زيور اوراق كرد او را به علم طب رغبت افتاد و در نزد ابومنصور حسن‌بن نوح القمرى كه شرح حالش مسطور است، به تكميل صنايع طبيّه اقامت گزيد و در زمانى اندك فوايدى بسيار از آن علم شريف بيندوخت و در آن صناعت مكانتى يافت كه اساتيد را بسى دقايق و نكات مى‌آموخت. بعد از اكتناز مسائل طبيّه آن لاَلى تابناك را در درج اطباق و ديعت آورد و در هر جزء از اجزاء نظريه و عمليّه تصانيف و تواليف مرتب كرد و چنان در آن فن عَلَم شد و علماً و عملاً مسلّم گشت كه اساتيد عصر به تلمذش گردن نهادند و از بيانات و تحقيقاتش حظّ وافى و بهرهء كامل ميبردند. سپس به علاج بيماران تعهد جسته هرروزه گروهى كه به امراض مزمنه و علل صعبه گرفتار بودند، به خدمتش ميرسيدند و از تدابير حسنه و معالجات جيّده و اعمال يديه صحّت مييافتند. با وجود مشاغل طبيّه از اشتغال علم فقه آن زمان و مناظرات فقها آنى غفلت نداشت ارباب سير آورده‌اند در آن اوان كه خود بدان مقام رسيد عمرش به بيست نرسيده بود پس بار ديگر همت بر مطالعهء منطق و ساير علوم فلسفه برگماشت و در مدت يكسال چندان اشتغال داشت كه شبها به خواب نرفتى الا به اندازه‌اى كه قواى نفسانى را ضرر نرسد. و طعام نخوردى مگر به قدرى كه بدنرا ضعف نيايد. و هرگاه خواب غلبه كردى از اشربهء مركبّه مقويّه نوشيدى. نقل است كه هرگاه مسئله‌اى از مسائل منطقيه و غيرها بر وى مشكل آمدى با طهارت به جامع بزرگ رفتى و استغاثه كردى و حّل آن مسئله را درخواست كردى و آن مهّم مكتوم بر وى كشف گشتى و همواره در تحرير كتب و تقرير مطالب بسر ميبرد تا آنكه برجُل علوم محيط گشت. بعد از آن بمطالعهء كتاب مابعدالطبيعه كه ماقبل الطبيعه وعلم اعلى و علم كلّى و فلسفه اولى نيز گويند بپرداخت.
و چون آن علمى است كه بحث كرده ميشود در آن از امورى كه در وجود خارجى و ذهنى محتاج به ماده نيست، مانند ذات باريتعالى و مجرّدات چنانكه در محل خود ذكر شده است. لهذا شيخ‌الرئيس با كمال جودت ذهن و حدّت قريحت نتوانست به مطالعت مطالب آنرا فهم نمايد. از خود مأيوس گشته يكچند از مطالعه اعراض و اغماض كرد و بدان جهت همواره خاطرى پريشان و حالتى پژمان داشت. روزى در بازار بخارا ميگذشت در اثناى راه كتابفروشى بنزد وى شتافت و كتابى در دست داشت براى خريدارى بر شيخ‌الرئيس عرضه كرد و چون بگشود و سطرى چند برخواند مستفاد گشت كه در علم مابعدالطبيعه است و چون خاطر شيخ‌الرئيس را از آن فن ضجرتى بود در خريدارى كتاب تأمل داشت. كتابفروش گفت مالك زياده تهى‌دست و قيمت بسى ارزان است هرگاه در بهاى آن كتاب سه درهم مبذول دارى مرا رهين تشكر و مالك آنرا قرين امتنان فرموده‌اى. شيخ‌الرئيس محض رعايت آن شخص و اعانت مالك درهمى چند داده كتاب را ابتياع كرد و بخانه برد. چون نيك تأمل كرد معلوم شد از مؤّلفات معلم ثانى ابونصر فارابى است و در بيان اغراض مابعدالطبيعة است. با كمال نوميدى به مطالعت مشغول گشت از فضل الهى و فيض نامتناهى مسائلى كه [ تا آنگاه ] فهم آن بر وى دشوار بود به آسانى دريافت. و چون از حل آن مطالب صعبه خاطر بپرداخت، ابتهاجى بى‌نهايت و انبساطى بى‌پايان بر وى رخ نمود و به شكرانهء آن مواهب سنيه و سپاس از الطاف جزيله مبلغى از اموال خويش بر ارامل و ايتام انفاق كرد. ائمهء سير آورده‌اند: در آن اوان امير نوح بن منصور سامانى را مرضى صعب‌العلاج طارى گشت اطباى آن بلد از معالجت عاجز آمدند. امير را رنج نوميدى بر نكايت بيمارى مزيد گشت و چون آن حكيم فرزانه در فنون طبيّه علماً و عم منحصر و صيت انحصارش در هرجا منتشر بود، شمه‌اى از فضايل او به پايه سرير اعلى معروض افتاد و به احضارش فرمان رفت. ابوعلى به بالين امير آمد و از دلايل طبيّه و اسباب سابقه و واصله تشخيص مرض كرد و به اصلاح مزاج و انجاح علاج مبادرت جست. و دراندك زمان انحراف به استقامت و مرض به صحّت مبّدل گشت. سلطان از آن هنر كه خود مانند سحرى بود زياده خوشوقت گرديد و آنچه در خور شأن سلطنت بود به ازاء آن خدمت بر وى مبذول فرمود و مقرر داشت كه همواره ملازم آستان و حاضر بارگاه باشد. ابوعلى بالتزام سدّهء عليا مواظبت جست. چندى نگذشت كه رتبه و شأن وى از جميع اعيان و اركان درگذشت و در آن ايام از سلطان رخصت يافت كه يك چند در مخازن كتب سلطانى بسر برد. ابوعلى بدان مخازن كه معادن جواهر شريفه و لآلى نفيسه بود، درآمد. و چندان كتب ديد كه ديده‌اش خيره گشت و درآنجا مقيم شد و هرلحظه دامان خاطر را از آن گوهرهاى آبدار مالامال ميكرد و هركتاب كه متعدد بود يكى را از براى خود ضبط و ذخيره مى‌نهاد و هركدام منحصر بفرد مى‌يافت به استنساخ و استكتاب نسخه‌اى از جهت خويش فراهم ميفرمود. چون اينگونه توفيقات يزدانى و تأييدات سبحانى براى او ميسر آمد، در علوم شرعيه و صناعات فلسفيه و فنون ادبيه كه نتايج افكار متقدمين و متأخرين بود تصانيف و تواليف بپرداخت. قضا را در خلال آن احوال شبى آتش به كتابخانه درافتاد و بسيارى از آن كتب شريفه يكسره بسوخت. جمعى از اهل حسد و خداوندان حقد كه پيوسته با وى طريق خصومت مى‌پيمودند شهرت دادند كه شيخ خود به عمدا در آن كتابخانه آتش افكنده تا آنكه كتب متقدمين كه نسخ آنها به فرد انحصار دارد يكباره از ميان برود، سپس آنها را از مكنونات خاطر خويش و مخزونات كتابخانهء خود مدوّن و مرتب ساخته انشاء و ابداع آنها را به خويشتن نسبت دهد. رفته رفته اين معنى به سمع مقربان حضرت و مرتبان خدمت رسيده در پيشگاه امير مكشوف آمد. سلطان از آن سخنان روى درهم پيچيد و اص از شأن وى نكاست و همچنان بر قدرش مى‌افزود.
نقل است در آن زمان ابوالحسن عروضى از آن حكيم فرزانه درخواست كه درعلوم حكميّه كتابى جامع و نافع تأليف كند. پس شيخ‌الرئيس اَنجاحاً لمأموله، كتاب مجموع را كه جز رياضى جامع جميع از اجزاء فلسفه است، در رشتهء تأليف آورد. آورده‌اند كه شيخ ابوبكر برقى از مردم خوارزم كه در علم فقه و تفسير افضل اهل آن زمان و در زهد و تقوى سرآمد زهّاد آن دوران بود و به اكتساب علوم حكميّه و اقتناء اجزاى فلسفيّه رغبتى تمام داشت، از ابوعلى ملتمس شد كه در مطالب حكميّه كه همواره مطلوب او بود كتابى آورد، بنابر آن در بيست مجلّد اجزاء فلسفه را بپرداخت و آن را حاصل و محصول نام نهاد. و هم شيخ ابوبكر متّمنى گشت كتابى در علم اخلاق تصنيف كند، كتاب البّر والاثم را در آن علم شريف تأليف كرد و به موجب شرحى كه ابن خلكان در ترجمهء شيخ‌الرئيس آورده است در آن ايام عمرش بيست و دو سال بوده است. بالجمله در آن روزگار امير نوح‌بن منصور غريق بحر عدم گشت و سفينهء حكمرانى سامانيان در هم شكست و چهار موجهء فتنه و آشوب بخارا را در ميان گرفت. يك چند منصوربن امير نوح در آن طوفان حوادث مهار مهام بگرفت، سپس غزنويان در آن ديار رايت استيلا برافراختند. روزگارى امور آن نواحى برين منوال بود. و چون در آن زمان پدر شيخ‌الرئيس در حيات نبود و بساط سلطنت سامانيان بر باد رفته بود، آن حكيم بر وفق دلخواه سروسامانى نداشت. لاجرم به ساحت گرگانج رخت بركشيد و چون وزير خوارزمشاه ابوالحسين سهلى كه خود از فقها و هم فقيهان را زياده دوستدار بود، خاطر شيخ به لقاى او ميل نمود و لختى از رنج سفر برآسود و با تحت‌الحنك و طيلسان به مجلس ابوالحسين درآمد. وزير احترامى كه در خور فضيلت او بود منظور نكرد چون مجلس خالى از اغيار گرديد، ابوعلى سخن از مسائل فقهيه به ميان آورد. ابوالحسين بحرى زخار و ابرى درربار ديد در اثناى مناظرات و مباحثات از جاى برخاست و او را در مكان خويش بنشاند و بعد از طى مراسم اعزاز و اكرام از نام و نشانش جويا گشت و چون دانست او كيست و مقصود چيست، بسدهء سنيه مأمون خوارزمشاه شتافت و از قدوم آن حكيم بزرگ بشارت برد. و خاطر خوارزمشاه را ابتهاج بى‌پايان رخ داد و روزانهء ديگر بحضور طلب كرد. شيخ‌الرئيس بكاخ سلطانى درآمد و به توجهات كامله و تفقدات شامله مفتخر گشت و خانه‌اى در خور شأن و شهريه‌اى به قدر كفاف او را مقرر شد. چون درآن ايّام از افاضل حكما و افاخم اطباء و اعاظم منجمين و اكابر ادبا و اماثل شعرا جمعى كثير در ظل حضرت خوارزمشاه مجتمع بودند، شيخ‌الرئيس را نيز در سلك ايشان منظوم داشته و او به منادمت و مصاحبت آن جمع بسر ميبرد و صحبت ايشانرا غنيمت ميشمرد و پيوسته آن جمع را زيب بزم سلطنت كرده از مناظرات علميّه و مباحثات حكميّهء ايشان زياده محظوظ ميگشت. يك چند برين تيره‌روزگارى ميگذرانيد و چون سلطان محمود بر آن نواحى نيز استيلا يافت و بر كل آن بلاد فرمان‌روا گشت چنانكه خوارزم‌شاه نميتوانست از فرمانش سرپيچد. به نميمت نمّامان و سعايت ساعيان در پى قتل آن حكيم بيمانند افتاد ولى بر مقصود ظفر نيافت. تفصيل آن اجمال آنكه: سلطان محمود در مذهب سنت و جماعت قدمى راسخ داشت و از ترويج طريقهء عامه غفلت نميورزيد. قومى در نزد آن سلطان متعصب معروض داشتند كه شيخ‌الرئيس در مناهج تشيّع سلوك دارد و در اثبات حقيت ايشان جدّ كافى و سعى بليغ ميورزد لاجرم ابوالفضل حسن‌بن ميكال را كه از اعيان دولت محمود بود بفرمود تا بنزد خوارزم‌شاه رود و پيغام گذارد كه بر من معلوم گشته كه جمعى از افاضل حكماء و افاخم اطبا و اعاظم علما كه بى‌مثل و نظيرند در آن ديار توطّن دارند و در نزد شما مجتمعند، مقصود آنكه آن جماعت را بپايهء سرير اعلى فرستى تا شرف مجلس همايون ادراك نمايند و عمدهء مقصود سلطان محمود قتل شيخ‌الرئيس بود. چون خوارزمشاه از آن داستان آگاهى داشت و مقصود و منظور سلطان محمود را ميدانست ابوريحان و شيخ‌الرئيس و ديگران را بخواند و شرح ماجرى بازنمود و صورت حال در ميان نهاد و گفت دوست ندارم كه مثل شما جماعتى را كه با من مصاحب بوده‌ايد، به تكلّف به نزد سلطان محمود فرستم ولى مرا از اطاعت فرمان او گزيرى نيست از آن پيش كه حسن‌بن ميكال درآيد، هريك رفتن غزنين را كراهت داريد سر خود گيريد و چون حسن به خوارزم درآيد و بزم ما را از حليهء وجود شما عاطل بيند، براى ما عذرى موجه باشد. چون شيخ‌الرئيس از حقيقت امر آگاه بود بيدرنگ به جامهء سفر تن بياراست و عتبهء عليا را وداع گفت. ابوسهل مسيحى نيز از رفتن غزنين اعراض كرده با وى متابعت كرد. و آن دو حكيم بيمانند از گرگانج طريق مسافرت پيش گرفتند و ابوريحان و ابن الخمار رضا دادند چنانكه در ترجمهء هردو مذكور است. مع القصه حسن‌بن ميكال در پى مطلوب به خوارزم درآمد و چون از نيل مقصود محروم ماند، لاجرم صورت واقعه به عرض حضور سلطان برسانيد و چون سلطان محمود را در آن باب اهتمام تمام بود، بفرمود تا ابونصر كه در علم تصوير خبير بود صورت ابوعلى را پرداخته و مصوران از آن روى برنقش جمال ابوعلى اطلاع يافته تمثال شيخ‌الرئيس را بپرداختند. و مقرر داشت كه آنها را به مردم هوشيار بسپارند تا هركس را بدان شباهت بينند و اصل را با سواد مطابق يابند گرفته بپايهء سرير سلطنت فرستند. من‌جمله چند تمثال هم به ساحت جرجان فرستاده شد القصه شيخ‌الرئيس با همراهان به عزيمت جرجان و رى روانه شدند ابوسهل مسيحى در طى طريق از فرط تشنگى، راه عدم پيش گرفت. شيخ‌الرئيس افتان و خيزان با رنج بسيار خود را به ابيورد رسانيد با آنكه رنجور و آشفته حال بود در آنجا درنگ نكرده به نسا ارتحال كرد و از آنجا به نيشابور انتقال جست. يك چند در آن سرزمين به عزم اقامت بسر برد. روزى از ماواى خويش بيرون شد گروهى را ديد گرد آمده‌اند و سخنى در ميان دارند شيخ‌الرئيس به بهانه‌اى در آنجا ايستاده استراق سمع كرد و نام خود بشنيد چون نيك گوش فرا داشت مكشوف افتاد كه آن جماعت از فرار شيخ و فرمان سلطان محمود سخن ميرانند. شيخ زياده برخود بترسيد و صلاح وقت در آن ديد كه از آنجا مهاجرت كند، لاجرم روى به جرجان نهاد و آن اوان زمان سلطنت قابوس بود، ارباب سير در آداب و سير آن سلطان ياد كرده‌اند كه وى پادشاهى فاضل و فاضل‌دوست و هنرمند و هنرپرور و حكما را خواستار بود و چون صيت فضايل آن امير عادل فاضل گوشزد اعلى و ادنى شده بود، شيخ با كمال استظهار در آن بلد رحل اقامت افكند و از آنكه راه معاش بر وى تنگ آمد ناچار طبابت پيش گرفت و رفته رفته بدان فن شريف علم شد. گروهى كه به امراض مزمنه مبتلا شده و از هيچ علاج سودى نيافته بودند به استعلاج نزد وى حاضر ميشدند و در زمانى اندك آن رنج بسيار را بهبود حاصل ميگشت و از آن روى وى را ثروت و مكنتى فراهم شد. و در خلال آن احوال خواهرزادهء قابوس سخت رنجور گشت و زمانى دراز پهلو بر بستر ناتوانى نهاد. اطباى آن شهر با جد بليغ و جهد كافى دسته دسته به معالجت بر بالين وى مى‌نشستند و به عجز تمام برميخاستند و روز بروز قوى در نقصان و مرض در ازدياد بود. و اميرقابوس را از آن رنجورى و لاعلاجى ملالتى بى‌پايان بود. روزى بعرض رسانيدند كه در اين اوقات طبيبى باين شهر درآمده كه در تشخيص امراض يد بيضا ميكند و در علاج مرضى دم مسيحى بكار ميبرد قابوس چون اين بشنيد با عجلت بسيار به احضار او فرمان داد و ملازمان عتبهء عليا نزد شيخ شتافتند. بيدرنگ وى را به دربار امير بردند و امير بفرمود تا بر بالين بيمار قدم گذارد. بنا بفرمودهء سلطان ببالين مريض درآمد جوانى ديد خوبروى متناسب الاعضا كه سنين عمرش به بيست نرسيده شيخ نزديك بستر مريض بنشست زمان ابتدا بپرسيد و نبض بگرفت و قاروره بخواست بعلامات و دلايل طبيّه متوجه گشت. ساعتى به فكرت فرو رفت و گفت اكنون مرا شخصى بايد كه جميع محلات و بيوتات شهر بشناسد آنگاه مردى را كه از همه جا آگاه بود حاضر كردند. پس بفرمود تا مجلس را از اغيار بپردازند چون بنحوى كه ميخواست مجلس خلوت گشت آن مرد را بنزد خود خواند و بنشانيد و نبض مريض بگرفت و گفت نخست نام محلاترا بيان كن. همى يك يك ميشمردند تا به محلتى منتهى گشت كه از ذكر آن محلّت شريان را در زير انگشتان حركات مختلفه و قرعات مضطربه طارى شد. شيخ‌الرئيس حَّس نبض از دست بداد آن مرد را بفرمود كه اينك خانهائى كه درين محلّت است، تعداد نما. سپس نبض بگرفت هوش بر نبض و گوش بر گفتار آن مرد فرا داد و همى اسامى خانه ميگفت تا بنام خانه‌اى رسيد كه شريان را حالات مختلطه و آثار غريبه ظاهر گشت. شيخ‌الرئيس نبض را از دست رها كرده گفت كس ديگر خواهم تا اسامى ساكنان آن سرا بداند مردى بدين صفت حاضر كردند. شيخ بدو گفت نام اهالى آن خانه يكان يكان بازگوى پس انگشتان برنبض نهاد و سمع برگفتار مرد دوخت و آن مرد نام يك يك ميگفت تا آنكه نامى بر زبان راند كه نبض از كار طبيعى مانده به ارتعاش و ارتعاد درافتاد. اگر در هر بار ساير حالات بدنيه نيز دگرگون ميگشت، در اين بار آخرين زياده تغيير يافت. شيخ‌الرئيس روى بمعتمدان قابوس كرد و گفت اين پسر بر فلان دختر كه در فلانخانه و در فلان كوى و فلان محلّت است عاشق است و از درد فراق و رنج هجران باين حالت درافتاده است. درمان آن درد و چارهء آن رنج ديدار معشوق و وصل محبوب است و در تمام اعمال از آن جوان رنجور احوال و اقوالى ظاهر ميگشت كه بر صدق آن مقالات برهان ساطع بود. بعد از اتمام مجلس و تحقيق مطالب محقق گشت كه امر چنان است و مايهء بيمارى همان. بعد از آن مراتب را بعرض قابوس رسانيدند قابوس را عجب آمد وى را طلب كرد چون به حضور قابوس درآمد و با وى سخن درپيوست از نشانها كه در تمثال شيخ ديده بود او را بشناخت از جاى برخاست و در كنارش گرفت و بر مسند خود بنشانيد و گفت اى افضل فيلسوفان و اى اكمل دانشمندان از تشخيص آن مرض بازگوى. گفت چون نبض و تفسره و علامات ديگر ديدم دانستم كه اين مرض در ابتدا از امراض بدنيه نبوده است بلكه از اعراض نفسانيه بوده است و چون يقين ميدانستم كه آن بيمار از فرط حيا كتمان سرّ خواهد كرد، ناچار راه تشخيص را در سلوك آن منهاج ديدم و چنانچه معروض افتاد اصابهء حدس كردم پس صورت ماجرى مكشوف داشت. ملك را زياده خوش آمد و آفرينها راند و شيخ را به صلات و جوايز و اكرام و اعزاز چندان بنواخت كه مزيدى متصور نبود. پس گفت اى اجل حكيمان اين هردو خواهرزادگان من و بايكديگر خاله زادگانند اختيارى نيكو كن تا دختر را براى اين پسر به عقد ازدواج پيوند دهيم. پس شيخ به حسب فرمان قابوس اختيارى معين كرده عقد بربستند. بيمار را در اندك زمان آن رنج بسيار زايل گشت. بالجمله قابوس مصاحبت آن فيلسوف بزرگ را غنيمت دانسته آناً فآناً بر اعزاز و احترام وى مى‌افزود و در نزد سلطان محمود شفاعت و ضراعت در بارهء او از حد بگذرانيد و از آن مفاوضات و مراسلات، عاقبت كار محمود گرديد و غبار كينه كه سلطان محمود از شيخ‌الرئيس در سينه داشت يكسره زايل گشت.
مع‌القصه يكچند آن حكيم بزرگ در ملازمت قابوس بسر برد قضا را در آن ايام اهل مملكت بر قابوس شورش كرده نوائر فتنه چنان اشتعال يافت كه از هيچ تدبير خاموش نشد. بساط سلطنت پامال و خود او دستگير آمده در يكى از قلاع بسطام كه موسوم به خناشنك بود او را به قيد حبس آوردند و بعد از چند روز مقتول گشت. چنانكه اين واقعه در تواريخ مضبوط است. پس به ناگزير شيخ از جرجان با عجلت تمام بيرون شده طريق دهستان پيش گرفت و مدتى در آن سرزمين اقامت و به تأليف چند كتاب اشتغال جست و پس از چندى بيمار و ناتوان به ساحت جرجان معاودت كرد و در بسط بلوى و بث شكواى خويش قصيدهء غرائى كه يك بيتش اين است بياورد:
لَمّا عَظمْت فَليس مِصر واسعى
لَمّا غَلاثمنى عدمِت الُمشترى.
و هم در آن ايام ابوعبيدالله جوزجانى مسمّى به عبدالواحد به جهت تحصيل علوم فلسفه، مصاحبت شيخ‌الرئيس اختيار كرد و همواره تا اواخر ايّام زندگانى آن حكيم فرزانه به ملازمتش بسر ميبرد. و اكثر مورخين تمام حالات شيخ را از قول او روايت كرده‌اند و غير اخبار او را در آن باب مستند و معتمد ندانسته‌اند. از ابوعبيدالله نقل كرده‌اند ابومحمد شيرازى كه در جرجان ساكن بود و به تحصيل علوم فلسفه رغبتى تمام داشت، از شيخ درخواست كرد كه فضل شامل عام و قبض كامل تام را از وى دريغ نداشته بافادات و افاضات خويش وى را مستسعد و مستفيض دارد. شيخ‌الرئيس از قبول اين معنى بر وى منّت نهاد پس ابومحمّد در قرب جوار خود از براى شيخ‌الرئيس خانه‌اى خريد و شيخ در آنجا فرود آمد. و با فراغ بال و رفاه حال بدانجا بسر ميبرد و همه روزه به محضر شيخ سعادت‌اندوز شده علم منطق و مجسطى از او فرا ميگرفت. و ابوعبيدالله نيز از هر باب در هر كتاب با او موافقت و مرافقت داشت و چون روزگار دراز از وى دست فتنه و آشوب كوتاه مانده بود، به تصنيف و تأليف مواظبت جسته كتاب اوسط جرجانى و مبدأ و معاد و ديگر كتب را در آن ايام بپرداخت، چنانكه تفصيل جملهء آن كتب مرقوم خواهد گشت و هم مؤلفاتى را كه در دهستان شروع كرده بود به پايان برد. چون زمانى برين بگذشت و از مكث جرجان دلگير گشت، از آنجا مسافرت كرده به جانب رى متوجه شد. آن روزگار ايام سلطنت مجدالدوله و ملكه مادرش بود برخى كه از جلالت قدر شيخ‌الرئيس مطلع و از ورود او آگاه بودند، نزول وى را بدان سرزمين معروض داشتند و او شيخ‌الرئيس را طلب كرد و چون به شرف حضور سعادت يافت زياده تو قيرش نمودند و در التزام سُدهء عليا حكم اكيد عزّ صدور يافت. شيخ‌الرئيس تقبل آستان كرده و در عتبهء عليه ملازمت جست. اتفاقاً در آن ايام مجدالدوله را مرض ماليخوليائى عارض گرديد. ملكه شيخ را به معالجت بخواند و در اندك زمان از علاج آنمرض آثار مسيحا ظاهر كرد و احسان بسيار و اكرام زيادت از ملكه بديد. و در آن ايام كتاب معاد را به نام مجدالدوله تصنيف كرد. در اثناى آن روزگار اين معنى اشتهار و انتشار يافت كه سلطان محمود به عزم تسخير رى مراحلى طى كرده و عماقريب رايت استيلاى او در آن نواحى شقه گشا خواهد شد. شيخ‌الرئيس را خوف و هراس غالب آمد ناچار از رى به قزوين انتقال كرد و از قزوين به همدان رفت. و آن ايام نوبت امارت و حكمرانى به نام شمس‌الدولة‌بن فخرالدوله بود شيخ‌الرئيس به كدبانويه(؟) كه از امراى شمس‌الدوله بود پيوست و يك چند نظارت امور وى به او تعلق گرفت قضا را در آن ايام شمس‌الدوله را قولنجى طارى گرديد و مراتب طبيّهء او در حضرت سلطنت مكشوف افتاد. آن حكيم را بخواست و استعلاج كرد. شيخ‌الرئيس با حقن و شيافات مفتحه و ساير تدابير طبيّه وى را از آن مرض خلاص داد. و مورد تحسين و آفرين شمس‌الدوله گرديد و در همان مجلس آن حكيم اجل را به خلاع گرانمايه بنواخت و هم به منادمت خويش امتياز داد. در اين اثنا شمس‌الدوله به كرمانشاهان و حرب عناز كه حاكم آن ديار بود توجه فرمود و شيخ نيز در آن سفر ملازم بود. بعد از تلاقى فريقين شمس‌الدوله را مطلوب ميسر نگرديد و فتحى دست نداد و به همدان معاودت كرد و از شيخ‌الرئيس درخواست كه كليهء امور وزارت وى را متقلد گردد و او قبول كرد و يك چند رتق و فتق مهام را با نهايت اقتدار بگذرانيد. چون در آن ايّام خزانهء شمس‌الدوله تهى از سيم و زر بود تمنّاى لشكريان و وظايف ملازمان و مرسومات صاحب‌منصبان چنانچه بايستى به ايشان عايد نميشد، مردمان اين معنى را از شيخ‌الرئيس دانسته به تحريك ارباب غرض و تفتين اصحاب حسد گروهى از لشكريان به سراى شيخ ريختند و آنچه يافتند به غارت بردند، سپس وى را گرفته به حضور شمس‌الدوله آوردند و بر قتلش تحريض ميكردند. شمس‌الدوله آن عرايض را التفاتى نياورد ولى محض اطفاء نواير فتنه و اخفاء محبّت آن حكيم فرزانه دست وزارت او را كوتاه كرد. لاجرم شيخ‌الرئيس خانه‌نشين و خلوت‌گزين گرديد و به منزل ابوسعيد دخدوك كه با او اتحاد داشت فرود آمد و هم قريب چهل روز در آنجا متوارى بود. اتفاقاً در آن ايام مرض قولنج كه شمس‌الدوله را معتاد بود، بر وى عارض گشت و در طلب شيخ‌الرئيس جدّ و جهد بسيار كرده بعد از جستجوى بى‌شمار از وى نشانى جستند. شمس‌الدوله جمعى از خواص خود را بنزد وى فرستاده و حضورش را خواهشمند گرديد. شيخ‌الرئيس اطاعت كرده پس از درك حضور شمس‌الدوله از ديدار وى فرحى بى‌نهايت حاصل كرده و با تفقدات بى‌پايان و توجّهات بيكران مراسم اعتذار بجاى آورد. شيخ‌الرئيس ديگر باره آن عارضه را علاج كرد و شمس‌الدوله از قدر معاندينش بكاست و بيش از پيش بر اعزاز و اكرام او بيفزود و ثانياً منصب جليل وزارت به وى تفويض فرمود. در آن ايام ابوعبيدالله كه از اجلهء تلاميذ شيخ‌الرئيس و از خواص اصحاب او بود، متمنىّ گشت كه كتب ارسطو را شرح كند و چون از براى آن حكيم بزرگ با وجود مشاغل وزارت فراغى نبود، از آن درخواست معذرت خواست و چون ابوعبيداللهالحاح از حد بگذرانيد، فرمود: اكنون كه ترا بكشف حقايق حكميّه رغبت است مخزونات و معتقدات خود را مدون خواهم داشت و بى‌آنكه مباحث ديگران و اقوال مخالفين در ميان آرم تأليفى خواهم كرد. ابوعبيدالله بشكرانهء آن نعمت ثنا كرد و دعا گفت پس شيخ‌الرئيس قبو لملتمسه بتصنيف طبيعيات شفا پرداخت و ايضاً كتابى از كتب خمسهء قانون را نيز در آن ايام برشتهء تصنيف درآورد. و از فرط ميل و كثرت ولع كه او را در مقالات علميه بود، هرشب جمعى كثير از طلاب علوم و جمّى غفير از علماء آن مرز و بوم در حضرتش جمع ميشدند و از بيانات شافيه و مقالات وافيه آن فيلسوف اعظم استفاده و استفاضه مى‌كردند. ابوعبيدالله گويد: هريك از متعلمان را نوبتى بود كه تقديم و تأخير ميسر نميشد. من در موعد مقرر از كتاب شفا مستفيد گرديده، سپس ديگران مستفيض مى‌شدند. و زمانى بر اين منوال برگذشت اتفاقاً شمس‌الدوله به حرب حاكم جبال كه طغيان و سركشى آغاز كرده بود تصميم عزم داد و بفرمود تا شيخ‌الرئيس نيز مانند رايت منصور همراه باشد. پس شيخ‌الرئيس از ملازمت استعفا كرده معاف شد و در همدان بماند و امير بيرون رفت. به اقتضاى تقدير و سوء تدبير در عرض راه، ديگرباره امير را مرض قولنج عارض گشت. از وجود مقوّيات مرض و فقدان اسباب علاج قولنج را از هر باره رنج افزون آمد و به استصواب امرا و ساير ملازمان از پى اصلاح مزاج و انجاح مرام به صوب همدان عطف عنات كردند و امير را در محفه‌اى جاى داده روى به راه نهادند هنوز به بلدهء همدان نرسيده بودند كه گرگ اجل دررسيد و صولت حياتش درهم شكست امرا و اعيان آن مملكت به حكومت فرزند وى تاج‌الدوله رضا دادند و با وى بيعت كردند و كسى به طلب شيخ فرستادند تا وزارت را متقلد شود. چون در روزگار شمس‌الدوله از لشكريان و ساير مردمان رنج بسيار ديده و ناملايم بيشمار شنيده بود، از قبول وزارت امتناع جست و از خوف اجبار و بيم الزام ايشان به خانهء ابوغالب عطار كه از تلاميذ و هم از خواص دوستان او بود متوارى گرديد و مكتوبى به علاءالدوله ابوجعفر كاكويه بنوشت؛ ايما بر آنكه اشتياق تقبيل حضور زياده از آن است كه در ذرايع و عرايض درآيد هرگاه به احضارم اظهارى شود به زيارت عتبهء عليه شتابان خواهم شد و آن مكتوب را در نهانى بجانب علاءالدوله بفرستاد. مع‌القصه در آن هنگام ابوعبيدالله از شيخ‌الرئيس درخواست كرد كه اكنون كه اوان فراغت و زمان رفاهيّت است، خوشتر آنكه اوقات سراسر افاضات به اتمام تتمهء شفا و قانون مصروف آيد. شيخ قبول كرد و ابوغالب را بخواست و از وى كاغذ و محبره طلب كرد پس رؤس مسائل حكمت را كه بايستى در آن كتاب درج كند در ده روز فهرست كرده سپس در مطالب عاليه و مقاصد شريفهء آن كتاب تجديد نظر فرمود و يك يك را شرح مى‌كرد و بر دقايق و نكات آن مى‌افزود و آنچه را متعلق به مطلبى و مقامى ميدانست در محل خود ايراد ميكرد. و هر روز چندين ورق بر اين نسق تسويد و تحرير ميفرمود. و چون از طبيعيّات و الهيّات آن كتاب خاطر بپرداخت و جمله را از سواد به بياض آورد، به تأليف اجزاء منطقيه آستين برزد و جزوى از آن اجزاء برنگاشت.
آورده‌اند كه تاج‌الملك در ايام شمس‌الدوله در سلك امراى وى منسلك بود چون پسرش تاج‌الدوله بر مسند حكمرانى جاى گرفت و دست وزارت بر اومسلم شد نظر به كينهء ديرينه‌اى كه از شيخ‌الرئيس در دل داشت درحضرت تاج‌الدوله از شيخ‌الرئيس سعايت برد و شكايت آغاز كرد كه وى را با علاءالدوله كاكويه در نهانى مراسلات و مفاوضات است. آن سخنان بر تاج‌الدوله اثر كرده بفرمود تا شيخ را گرفته به زندان برند. جمعى درصدد برآمدند و در هرجا گمان رفتى، ميرفتند. آخرالامر گروهى از معاندين وى گماشتگان تاج‌الملك را به خانهء ابوغالب عطار دلالت كردند و ناگهان به خانهء ابوغالب درآمده شيخ را بند كرده به قلعهء بردان بردند. نقل است كه چهارماه در آن قلعه بماند و درآن ايام كه هنگام سجن و سجين او بود، فراغ وقت را غنيمت شمرده بعض اجزاء شفا را كه ناتمام مانده بود به اتمام برد و تاب هدايه و رسالهء حى‌بن يقظان را نيز در آن قلعه تصنيف كرد و قصيده‌اى در شرح حال خود كه يك بيت آن اين است انشاد فرمود:
دُخُولى فى‌اليقين كما تراه
و كُلّ الّشك فى امر الخُروُج.
در خلال آن حال علاءالدوله به قصد تنبيه تاج‌الدوله و تسخير همدان بدان صوب متوجه شد. تاج‌الدوله چون تاب مقاومت نياورد به قلعهء بردان كه شيخ محبوس بود پناه برد و چون علاءالدوله بى‌منازعى به همدان درآمد، بحكم فتوّت و مروّت همدان را به پسر شمس‌الدوله واگذارد. و خود به اصفهان مراجعت كرد. بعد از نهضت علاءالدوله، تاج‌الملك وزير با شيخ‌الرئيس در مقام اعتذار برآمده و از وى درخواست كه در صحبت ايشان به همدان بازگردد. شيخ مسئول وى را مقبول شمرده بمصاحبت پسر شمس‌الدوله و تاج‌الملك به همدان آمده در خانهء يكى از سادات علوى كه از دوستان وى بود منزل گزيد و باب مراودت و مخالطت بر مردمان مسدود كرد و اجزاء منطقيّه و ساير مباحث شفا را كه ناتمام بود در خانهء علوى بپايان برد و رسالهء ادويهء قلبيّه را هم در آن زمان بپرداخت. گويند بعد از وفات شمس‌الدوله قرب دو سال در كنج انزوا با گنج تأليف و تصنيف بسر برد و چون از طول اقامت دلتنگ شده بود بهواى رفتن اصفهان درافتاد و در انتظار وقت و انتهاز فرصت ميگذرانيد تا آنكه مقتضيات را موجود و موانع رامفقود يافت و لباس اهل تصوف درپوشيد و برادر كهتر خود محمود را با ابوعبيدالله و دو غلام برداشته طريق اصفهان را وجههء همت ساخت. بعد از رنج بسيار به قريهء طبرك كه نزديك شهر اصفهان بود رسيد و چون يك دو روز در آن قريه از رنج راه برآسود علاءالدوله را خبر شد كه آن مطلوب و آن مقصود كه همواره انتظارش ميبرد به قلمرو او وارد گشته جمعى از مشاهير امرا و اركان و گروهى از معارف فضلا و اعيان اصفهان را بفرمود كه وى را استقبال كنند و جنيبتى مخصوص با ساخت سلطانى و خلعتى گرانبها و ساير تشريفات نيز براى شيخ آماده دارند. پس در كمال اعزاز به شهر اصفهان درآمد و در يكى از محلات در خانهء عبداللهبن ابّى كه از اعاظم رجال بود فرود آوردند و هرگونه مايحتاج كه در خور و شايسته بود فراهم كردند، پس علاءالدوله ديگر روز شيخ‌الرئيس را بحضور خود دعوت كرده و زياده از حد تعظيم و تبجيل مرعى فرمود و مقرر داشت تا درليالى جمعه جمعى از فقها و حكما كه در آن بلد اقامت داشتند بمجلس علاءالدوله حضور به هم رسانند و جز مناظرات علميّه و مباحثات حكميّه سخنى در ميان نيارند. نقل است: در هر شب جمعه كه علما حاضر مى‌گشتند شيخ‌الرئيس مسئله‌اى را مطرح ميفرمودى و چون بسخن درآمدى ديگران سراپا گوش مى‌شدند و از بياناتش استفادات مى‌كردند و هريك را در هر باب شبهتى بود از وى ميپرسيد و او با بيانى موجز حل ميفرمود. و در آن ايام وقتى ابومنصور حيان كه يكى از فضلا و ادباى اصفهان بود در نزد امير علاءالدوله نشسته و شيخ نيز حاضر بود، از لغات عربيّه سخن بميان آمد و شيخ در آن باب لواى مفاخرت برافراشت. ابومنصور گفت شيخ علوم فلسفه و حكمت را چندان داراست كه هيچكس را با وى ياراى همسرى و برابرى نيست ولى فن لغت بسماع اهل لسان منوط و موكول است. بدين واسطه در اين مورد اقوال شيخ حجّت نباشد. شيخ را آن سخن گران آمد و بكتب لغت رجوع كرد و كتاب تهذيب‌اللغة را كه از تصانيف ابومنصور ازهرى است از خراسان بطلبيد و نسخ ديگر نيز بدست كرد و بمطالعه مشغول گرديد و در علم لغت بمرتبه‌اى رسيد كه مافوق آن متصورّ نبود. بعد از آن قصيده‌اى انشاد كرد مشتمل بر لغات طريفه و الفاظ بديعه و سه رساله انشاد فرمود كه هر رساله بر چند فصل مشتمل بود: يكى بر طريقهء ابن عميد و ثانى بر سبك صاحب‌بن عباد و ديگرى بر شيوهء ابراهيم اسحاق صابى. و آن رسايل را مانند كتب قديمه مرتب داشت و آن داستان با امير در ميان نهاد و درخواست تا آن راز را مكتوم فرموده و به هيچ وجه ابراز نفرمايد. بنا بر رسم معهود روزى ابومنصور به حضور امير درآمد و بعد از طى مقالات بدو متوجه گشت و گفت اين رسايل را در اين روزها يافتيم و همين خواهيم تا مضامين نظم و نثر آنرا معلوم كنيم. ابومنصور بگرفت و آنها را با دقت نظر مطالعت كرد و بسيارى از آن مواضع بر وى مشكل ماند. در اين اثنا شيخ‌الرئيس حاضر گشت و هر لغتى كه بر ابومنصور مشكل مانده بود بيان فرمود و در استدلال و استشهاد چندان احاطت و استيلاء ظاهر كرد كه حاضران در حيرت شدند ابومنصور بفراست دريافت كه آن نظم و نثر از نتايج طبع اوست. لاجرم خجل و منفعل بنشست و به معذرت برخاست و گفت آمنّا و صدقّنا كه تو خود در هر فن از هر ذى‌فن افضل و اعلمى. و در آن اوان كتاب لسان‌العرب را كه در فن لغت است، تأليف فرمود ليكن شيخ را فرصتى دست نداد كه آنرا از سواد به بياض آرد و آن كتاب با ساير مؤلفات وى به غارت رفت. چنانكه تفصيل آن در خاتمهء ترجمه ياد خواهيم كرد. و مقارن آن ايام علاءالدوله منصب جليل وزارت را بدو تفويض فرمود. نقل است در آن روزگار كه عنان وزارت در كف كفايت شيخ‌الرئيس بود همواره قبل از طلوع صبح صادق از خواب برخاستى و به تصنيف و مرور كتب اشتغال ورزيدى و بعد از اداى فرايض تلاميذ او مانند كيا رئيس و بهمنيار و ابومنصور رزيله و عبدالواحد جرجانى و ابوعبدالله معصومى و سليمان دمشقى و جمعى ديگر در حضرتش حاضر مى‌شدند و حقايق حكميّه و دقايق طبيّه و ديگر علوم را استفاضه مى‌كردند. بهمنيار گويد: در آن ايام شبى در صحبت احباب به عشرت و عيش صبح كرده بوديم و بعد از افتراق به مدرس اجتماع كرديم. شيخ‌الرئيس به تحقيقات دقيقه مبادرت جست هر قدر در تفهيم مطالب و توضيح مقاصد اهتمام فرمود آثار فهم و ادراك در ما نديد و به جانب من متّوجه گشت و گفت پندارم كه دوش اوقات شريفه و عمر عزيز را به تعطيل و اهمال ضايع كرده‌ايد. عرض كردم چنان است كه دريافته‌ايد پس برآشفت و آب در ديدگان بگردانيد و آه سرد برآورد و گفت بسى افسوس دارم كه عمر گرانمايه به بيهودگى درباخته و باين معارف و معانى قدرى و وقعى ننهاده‌ايد. سبحان‌الله ريسمان بازان در پيشهء خود به مقامى ميرسند كه مايهء حيرت هزار عاقل ميشوند و شما در اقتناء معارف فقه چندان قادر نشده‌ايد كه جهال زمان از ملكات روحانيهء شما متحير گردند. الغرض آن شاگردان فخام كه هريك استادى مسلم بودند همه روزه از محضر وى استفادت مى‌كردند و در اداى فرايض پنجگانه به وى اقتدا ميكردند و به فيض صلوة جماعت مستفيض ميشدند. سپس شيخ‌الرئيس به قطع و فصل امور و اصلاح نظام جمهور ميپرداخت و از راى رزين و فكر دوربين در اصلاح عباد و تعمير بلاد و اطفاء فساد تدبيراتى ميكرد كه اصحاب كياست را عقول به حيرت فرو ميشد.
آورده‌اند كه در آن ايام يكى از اجلاء امراء كه خود از منتسبان سلطنت بود بمرض ماليخوليا گرفتار شد و در خاطر وى چنان نقش گرفته بود كه خود گاو فربهى شده است و همه روزه بانگ گاو همى كرد و هركس بنزديك وى ميرفت، او را رنجه ميداشت و ميگفت اينك من گاوى فربهم مرا بكشيد و از گوشت من هريسه‌اى نيكو فراهم كنيد. روزگارى بر اين احوال برگذشت و مرض وى هرروز بيش از پيش بود رفته رفته اشتداد آن مرض به جائى رسيد كه هيچ از اشربه و اغذيه نميخورد و از آن روى او را هزالى مفرط عارض شده بود. اطبا از معالجت عاجز آمدند لاجرم تفصيل مرض و عجز اطبا را درحضرت علاءالدوله عرضه داشتند و متمنى شدند كه شيخ را به معالجت برگمارد. پس علاءالدوله شيخ‌الرئيس را بخواست و بفرمود تا آن مرض را معالجه كند. شيخ پرستاران مريض را بخواند و از ماهيت آن مرض چنانچه بايد اطلاع يافته، گفت برويد و او را بشارت دهيد كه اينك قصاب را خبر كرده‌ايم و مى‌آيد تا تو را بكشد مريض چون اين خبر بشنيد شادى بسيار كرد و از جاى برخاست و بنشست شيخ با تجمل و كوكبهء وزارت بدر سراى بيمار آمد و خود كاردى بدست گرفته با يك دو تن از ملازمان به درون سراى رفت. و فرياد زد گاوى كه او را بايد كشتن در كجاست؟ بيرون بياوريد تا بكشم. بيمار چون اين بشنيد از منزلى كه داشت مانند آواز گاو بانگى كرد يعنى اينجاست شيخ فرمود كه او را ميان سراى بكشيد و ريسمان بياوريد كه دست و پاى او را ببنديد بيمار را چون اين آواز بگوش رسيد از فرط خوشحالى برخاسته ميان سراى درآمد و بر پهلو بخفت پس دست و پاى او سخت محكم ببستند شيخ خود نزديك آمد و كارد بركارد بماليد و بنشست و دست بر پهلوى او ميزد چنانكه عادت قصابان است. پس گفت اين گاو سخت لاغر است. امروز براى كشتن خوب نيست چند روز او را علوفه دهيد تا فربه شود و زودتر او رابكشند. بيمار از شوق آنكه زودتر كشته شود بخوردن درآمد و بدان سبب از هر گونه اشربه و اغذيه بدو دادند و داروهاى مناسب خورانيدند و اطباء بفرمودهء شيخ دست بمعالجت برگشودند و در اندك زمان آن بيمار از آن مرض صعب‌العلاج خلاص يافت و علاءالدوله از آن تدبير صايب و آن علاج نيكو زياده شگفت آمد و بر تحسين و آفرين شيخ بيفزود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 21:38  توسط آرش رحمانی  |