و از اشعار فارسى اوست:
غذاى روح دهد باده رحيقالحق
كه رنگ و بوش زند رنگ و بوى گل را دق
به طعم تلخ چو پند پدر و ليك مفيد
به پيش مبطل باطل بنزد دانا حق
حلال گشته به فتواى عقل بر دانا
حرام گشته به احكام شرع بر احمق.
و له ايضاً:
ز منزلات هوس گر برون نهى قدمى
نزول در حرم كبريا توانى كرد
وليك اين عمل رهروان چالاك است
تو نازنين جهانى كجا توانى كرد.
دل گرچه درين باديه بسيار شتافت
يك موى ندانست ولى موى شكافت
اندر دل من هزار خورشيد بتافت
آخر به كمال ذرهاى راه نيافت.
از قعر گل سياه تا اوج زحل
كردم همه مشكلات گيتى را حل
بيرون جستم ز قيد هر مكر و حيل
هر بند گشاده شد مگر بند اجل.
آوردهاند كه فيلسوف دانا شيخالرئيس در بدايت حال آنگاه كه هنوز بر مدارج كمالات چنانچه بايد ارتقاء نجسته بود وقتى به مجلس ابوسعيدبن ابوالخير درآمد و بر زبان آن عارف كامل سخنى ازطاعت و معصيت گذشت و حرمان اهل عصيان و عفو و غفران خداوند از نكال و حرفى در ميان آمد شيخالرئيس اين رباعى را در مجلس بگفت:
مائيم به عفوتو تولا كرده
وز طاعت و معصيت تبرّا كرده
آنجا كه عنايت تو باشد باشد
ناكرده چو كرده كرده چون ناكرده.
ابوسعيد در جواب آن رباعى بديهة برگفت:
اين نيك نكرده و بديها كرده
وانگاه خلاص خود تمنا كرده
بر عفو مكن تكيه كه هرگز نبود
ناكرده چو كرده كرده چون ناكرده.
مصنفات و مؤلفات و رسايل آن فيلسوف بزرگ از تازى و پارسى بدين شرح است: آنچه در بخارا پرداخته: كتاب مجموع كه حكمت عروضيه ناميده است چه شيخ ابوالحسن عروضى تأليف آن كتاب را درخواست كرده است. گويند در آن زمان سنين عمر شيخ بيست و يك بوده و اين كتاب اوّل نسخهاى است در حكمت كه شيخالرئيس برشتهء تأليف درآورده. كتاب حاصل و محصول كه براى شيخ ابوبكر برقى نوشته در بيست و يك مجلّد. كتاب البروالاثم در دو مجلّد كه هم بنام شيخ ابوبكر برقى در اخلاق پرداخته است. كتاب لغات سديد به بنام امير نوحبن منصور سامانى در اصطلاحات طبيّه در پنج مجلد. مؤلفات و مصنّفات كه در خوارزم پرداخته است: رسالهء مبسوطى در الحان موسيقى بنام ابوسهل مسيحى و رسالهاى به جهة ابوسهل در علم درايه. مقالهاى در قوم طبيعيّه به نام ابوسعيد پيامى. قصيدهء عربى در منطق به نام ابوالحسين سهلى وزير مأمون خوارزم شاه. كتاب در علم كيميا و در هيئات صور فلكيه به نام ابوالحسين سهلى. مورخين فرانسويه(4) در ترجمه شيخالرئيس در ذيل ذكر اين رساله چنين ياد كردهاند كه: شيخالرئيس در آن رساله بيانات طريقه و حكايات بديعه آورد. درباب تكون سنگ(5) شرحى گفته و از قرون ماضيه سخن كرده و در باب ثانى از ابواب آن رساله در تكون جبال فصل مشبعى گفته است، گويد: كه جبال به واسطهء اسباب اصليه و اتفاقيه به وجود آيند(6) و از جمله اسباب اتفاقيه زلزله است و مطلب ديگرى كه گويا از حيلهء صدق و صحت عاطل است اين است كه مىگويد: پارهاى اجسام مركبه كه جزء غالب آنها مس بود در ايرانزمين از آسمان فرود آمد در حالتى كه مشتعل بود و به نار خارجى هم اذابه نمىشد. و ايضاً گويد كه قطعهء آهنى هم به وزن يكصد و پنجاه من فرود آمد آنرا پيش پادشاه بردند حكم كرد از آن قدارهاى ساختند و عقيدهء اعراب آن است كه قدارههاى يمانى كه سخت نيكو است ازين آهن است. كتاب تدارك در انواع خطاء طبى در معالجات ايضاً به نام ابوالحسين سهلى و ديگر رسالهاى است در بيان نبض به زبان فارسى و در عنوان آن رساله نگاشته است: فرمان عضدالدوله به من آمد كتابى كن اندر دانش رگ همانا گروهى كه در علم سير تتبع وافى دارند ميدانند كه آن ديباچه از حليهء صدق عاطل است چه يكسال قبل از تولد شيخالرئيس عضدالدوله وفات كرده است و آنچه به خاطر فاتر ميرسد اين است كه آن رساله را ابوعلى مسكويه در عقد تأليف آورده است و يا آنكه كاتب اشتباه كرده است و به جاى مجدالدوله يا شمسالدوله عضدالدوله نوشته است ولى آن مسئله موسيقاريه كه در قانون فرموده است و عباراتى كه بر خلاف آن در آن رساله ثبت است قول اول را تأييد كند والله اعلم. كتبى را كه در جرجان پرداخته است: كتاب اوسط جرجانى در منطق بنام ابوحمد شيرازى. كتاب مبدأ و معاد در نفس ايضاً بنام شيخ ابومحمد بن ابراهيم فارسى. كتاب در ارصاد كليه بنام شيخ ابومحمد. آنچه را در رى پرداخته: كتاب معاد بنام مجدالدولهء ديلمى رسالهاى در خواص سكنجبين و اين رساله را به زبان لاتين ترجمه كردهاند. رسالهء انتخاب از كتب ارسطو در خواص حيوانات. آنچه را در همدان پرداخته: كتاب شفا در حكمت در هيجده مجلد و آن كتاب شريف از اجل مصنفات آن فيلسوف بزرگ است، صاحب طبقات الاطباء مينويسد كه: دربيست ماه آن كتاب را بپايان برد. خلاصهء اقوال متقدمين و نقاوهء افكار متأخرين را در آن كتاب ذكر كرد و طرايف مشاهدات و غرايب معاينات را فصل مشبعى آورده. پوشيده نماند چنانكه شيخالرئيس در طى مراحل الهيه از زلت اقدام مصون نبوده است در ذكر مسائل رياضيه نيز از ورود شكوك و اوهام محفوظ نمانده است و از غرور كمالات و قصور آلات در بيان فلكيات از ذروهء فهم بحضيض وهم، اكتفا كرده و بتحقيق امر و تحصيل حق عنايتى نياورده بلكه مشهود خود را عين مقصود دانسته و بر سبيل جزم نقل كرده كه: من خود ستارهء زهره را مانند خالى بر روى جرم شمس ديدم. شگفتتر آن است كه ابن اندلسى با آنكه با او موافقت كرده مزيدى هم آورده است و گويد: روزى بر بام خانه بودم ناگاه چشمم بر قرص خورشيد افتاد بر روى قرص دو خال ديدم از خيالم بگذشت كه شايد آن دو خال عطارد و زهره باشند. از فراز بام به زير آمدم كتاب زيج برگرفتم و در جدول تقاويم سيارات استخراج كردم روشن گشت كه عطارد و زهره با يكديگر قران و آن دو را با شمس احتراق است آنگاه حدس خويش را صائب دانسته جزم كردم كه آن دو خال عطارد و زهره بودهاند اگرچه شناعت اقوال اندلسى از قباحت گفتار شيخالرئيس بسى افزون است، ولى خطاى بزرگان را هرچند خرد باشد بزرگ دانند و در مورد ايراد جز ايشانرا موقع طنز و محل طعن نياورند. و ما اكنون شرذمهاى از كلمات قوم و شمهاى از ايرادات وارده را مينگاريم. قاضىزاده رومى در ذكر ترتيب افلاك گويد كه صاحب مجسطى را عقيدت آن است كه عطارد و زهره فوق فلك قمر و تحت فلك شمس ميباشند و راى او را جمهور متأخرين صواب دانستهاند و با وى همراه و همراى شدهاند بعد از آن گويد كه مشهود شيخالرئيس بر اثبات مدعاى ايشان شهادت دهد و آن عقيدت را تأييد كند – انتهى.
ملكزادهء دانشمند وزير علوم در بعض از مجاميع خود آورده است كه زياده مقام حيرت و محل شگفتى است كه حكماى ما با احاطت و استيلائى كه در مسائل هيويّه و مقاصد نجوميّه داشتهاند و در امر كسوف علل و اسباب آنرا استقراء كافى و استقصاء وافى كردهاند چنانكه در باب كسوف مشروحاً آوردهاند معذلك محض انعدام عرض و احتراق زهره و عطارد با شمس از مشاهده خالى كه بر روى جرم شمس بوده است جزم كردهاند بر اينكه آن يك خال ستارهء زهره بوده است چنانكه شيخالرئيس گفته است، يا آنكه آن دو خال عطارد و زهره بودهاند چنانكه ابن اندلسى آورده است.و هر دانا ميداند كه در چنين مورد از وهم و گمان بايستى اجتناب كرد تا به جزم و اذعان چه رسد. تأييد مدعاى ما و توهين ادعاى ايشان از علم هيئات جديده زياده واضح و روشن ميشود چه ايشان كالشمس فى رابعة النّهار محقق و معين كردهاند كه بر روى شمس نيز كلفهاست چنانكه در مؤلفات خويش آوردهاند كه چون به توسط شيشههاى رنگين قرص آفتاب را به چشم يا به دوربين نظر كنيم در صفحهء آن كلفهاى سياهرنگ به اوضاع مختلفه به نظر درآيد و از روى حركت آنها معلوم شده است كه آفتاب در مدت بيست و پنج شبانهروز و كسرى يك دوره حول محور خود ميگردد و منجمان در آنها اوضاع مختلفه و حالات متشتته مشاهده كردهاند و اول كسى كه آن كلفها را مشاهده كرد شخصى بود كه فايرليون نام داشت. وى در سنهء هزاروبيست هجريه آنها را رؤيت كرده است و بعد از آن شخصى كه گاليله نام داشت در سال هزاروبيست و يك هجريه آنها رامشاهدت نموده بالجمله اشكال آن كلفها در كمال بىنظمى و بىثباتى است و محيط هريك از آنها در نهايت وضوح و ظهور است و در اكثر آنها حاشيه و كنار روشنتر از متن و ميان آنهاست تو گوئى مثل شبه ظل محيط است و هرشل كه از صناديد و اساطين حكماى فرنگستان است در باب آن كلفها شرحى ذكر كرده است و ما ترجمهء آن را به عينها نقل ميكنيم گويد: كلفهاى آفتاب را ثبات و بقائى نيست و روز بروز بلكه ساعت بساعت در مقدار و مساحت آنها تغييرات و تبدّلات عارض ميشود و فزايش و كاهش در ابعاد آنها ظاهرميگردد و اشكال آنها دگرگون ميشود و بعد از آن كلفها از محل مرئى به كلّى محو شده و در موضع ديگر كه اصلاً كلفى نداشت بغتةً نمايان و هويدا ميشود و چون كلفى به انتفاء و انقضاء شروع مىكند اولاً در متن و وسط آنها كه باريكتر است نقصان پديد آيد و همى از عرضش كاسته و بر طولش افزوده ميشود و همى بر اين كاهش و فزايش خواهد بود تا آنكه به كلى مستطيل بشود و از آن پيشتر كه خود منتفى شود روشنائى اطراف و حواشى آنها محو و نابود ميگردد و گاهى اتفاق افتد كه يك كلف بدو كلف منشق شود و گاهى به چند كلف كوچك منقسم گردد و ظهور هريك از آن حالات دليل است بر وجود سيلان و جريان شديدى كه واقع نميشود جز در مايعات سائله و صورت نپذيرد جز در اقسام رقيقه و هم بروز آنها دليل است بر وجود تموّج شديدى كه آن گونه تموّج مناسب نباشد جز به هوا يا به جائى كه در حالت بخار باشد و چنان ندانيد كه عرصهء ظهور اين حركات را وسعتى نيست بلكه در وسعت بسيار ممتد خواهند بود و منجمّان كلفهائى رصد كردهاند كه قطر حقيقى آنها از ده هزار فرسنگ متجاوز بوده و اين مقدار قريب به پنج برابر قطر زمين است پس در هر شبانهروز هريك از ضلعين چنين كلف بقدر دويستوسى فرسنگ بل متجاوز سير كرده و به همديگر نزديك ميشوند و همى بر اين صفت خواهند بود تا آنكه پس از شش هفته آن كلف بكلى محو و منتفى گردد و كلفى كه زياده از شش هفته ثابت و باقى باشد بندرت اتفاق افتد ولى هرشل گويد: كلفى بر روى قرص ظاهر و مشهود گرديد كه هفتاد روز بقا و دوام داشت. و از غرايب مشاهدات كه هم او نقل كرده است آن است كه در حول كلفهاى بزرگ و يا در محلى كه كلفها بسيار باشند در اكثر اوقات مواضعى بنظر درآيد كه از ساير صفحات روشنتر است و آن مواضع مضيئه را به فرانسه فاكول گويند، يعنى مشعلچه در قرب آن مشعلچها گاه گاه بعضى كلفها رويت شده است كه سابقاً در آن مواضع مشهود نبوده است و با احتمال قوى محتمل است كه اين كلفها بعينها طوفانهاى عظيمه باشند كه از جهة وزيدن بادهاى شديد بر طبقهء اعلاى هوائى كه بر آفتاب محيط است ظاهر شوند. الغرض با اين همه تفاصيل تا كنون تقدير و تعداد آنها مضبوط نشده است چه آنها زياده شباهت دارند به قطعات ابر كه غالباً دور زمين به نظر ميرسد چنانچه تعيين و شماره آنها ممكن نيست. تحقيق امر كلف هم در تحت قاعده و ضابطه نيايد – انتهى. و از قضاياى طريفه و امورات بديعه آن است كه حكماى ما با وجود نقصان آلات بلكه با فقدان آنها بر آن خالها متفطن شده و در مؤلفات و مصنفات خود بدانها اشارت كردهاند چنانكه قاضى زاده گويد: و زَعَم بعضالنّاس اَنّ فىِ وَجه الشَمس نقطة سوداء فوق مركزها بقليل كالمحو فى وجهالقمر يعنى برخى از مردم پنداشتهاند كه بر روى قرص آفتاب نقطهاى است سياه كه از مركز آن اندكى بالاتر است مانند كلف كه در روى صفحهء ماه نمودار ميباشد. روان ايشان را بسى رحمت باد كه زياده مستحق تحسين و سزاوار آفرينند چه انظار دقيقه و افكار عميقهء ايشان به ادراك چيزهائى مبادرت جسته كه حكماى اروپا بعد از سنين بسيار و قرون بيشمار به واسطهء آلتهاى معتبره و تلسكوبهاى نفيسه بر آنها اطلاع يافتهاند و هم بر صدق مدّعاى ما و كذب ادعاى شيخالرئيس و ابن اندلسى اين معنى شهادت دهد كه اصحاب هيئت جديده و خداوندان ارصاد موجوده كه از براى شناختن كسوف شمس از زهره و عطارد طريق تحقيق و تدقيق سپردهاند و جميع علل و اسباب آن را معلوم و درآن باب تأسيس اساس و تقنين قانون كردهاند چنين آوردهاند: كه برحسب استخراجات صحيحه واضح و مبرهن نشده است كه در هيچ عصر زهره و عطارد هر دو در يك مرتبه و در يك زمان بر روى شمس بوده باشند اگر چه اين واقعه را ممتنع و محال ندانند ولى وقوع آن را چنانكه اندلسى نقل كرده است جازم و معتقد نيستند و امّا در باب مُرور يكى از آنها بر روى شمس اعتقاد راسخ و اعتماد كامل دارند. و گويند كرة بعد اخرى واقع شده و هم واقع خواهد شد چنانكه مسيو اراكو رئيس سابق رصد خانهء دولتى فرانسه در خصوص عبور عطارد از روى قرص آفتاب نوشته كه شخص طبيب و منجم عرب معروف به ابن رشد در مائهء دوازدهم مسيحى مطابق مائهء پنجم ه . ق. چنين پنداشت كه جرم عطارد را بر روى قرص آفتاب ديده ولى قطر عطارد در اوقات عبور از روى قرص آفتاب دوازده ثانيه بيش نيست و كلف مستدير و مظلمى كه به قطر دوازده ثانيه باشد در روى قرص آفتاب با چشم ديده نشود و احتمال قوى است كه آن شخص راصد عرب كلفى از آفتاب را ديده و عطارد پنداشته و بلكه همين بحث را داريم در خصوص ادعاى سكاليژه و ادعاى كپلر مشهور كه گمان كرده عطارد را در 28 ماه مه در سنهء 1687 م. مطابق اواسط ماه صفر سنه 1016 ه . ق. بر قرص آفتاب ديده. و محققاً اول شخصى كه عطارد را بر روى آفتاب ديده گاساندى ميباشد معلّم مدرسهء پاريس و معاصر ما، اين شخص در روز هفتم نوامبر ماه سنهء 1631 م. مطابق اواسط سنهء 1104 ه . ق. در شهر پاريس عطارد را ديد بر روى عكس قرص آفتاب كه بر ورقى كاغذ سفيد افتاده بود در اطاق تاريكى و اين تدبير آن اوقات معمول بود براى رؤيت كلفهاى آفتاب خلاصه از رؤيت اين واقعه با كمال شعف و بىاختيارى فرياد بركشيد كه يافتم چيزى را كه سالها است حكماى طبيعى با كمال اصرار در طلب و جستجوى آن ميباشند و عطارد را در شمس ديدم. و مقصود او كنايه بود از حجر حكما و از زيبق و طلا(7). الغرض ما در وقتى ميتوانيم آنچه بر روى شمس است ستاره زهره بدانيم كه آن مشاهده با وجود مقتضيات و فقدان موانع مقارن باشد و هم اصحاب هيئت و نجوم و ارباب ارصاد و زيجات كه در اثبات دعاوى خويش جز دلايل قاطع و براهين هندسيه را معتمد و مستند نميدانند اعلان كرده باشند. چنانچه در چند سال قبل ازين منجمين اروپا استخراج كردهاند كه در روز چهارشنبهء بيست و هشتم شهر شوال سنهء 1291 ه . ق. مطابق با هشتم دسامبر ماه فرانسه سال 1874 م. جرم زهره از روى جرم شمس مرور ميكند و كسوفى از جرم زهره در جرم شمس حادث ميشود. ميرزا عبدالغفار نجمالملك كه در مدرسهء مباركهء دارالفنون معلم كل علوم رياضى است، او نيز بر حسب احاطت و اطلاعى كه در هيئت جديده دارد مطابق استخراج منجمين اروپا استنباط كرده و موافق اخبار ايشان اعلام داد و هم در تقويم از حدوث آن واقعه و وقوع آن حادثه شرحى برنگاشت. بالجمله منجمين اروپا بعد از استنباط و استخراج اين معنى صورت واقعه را ممثّل و مصوّر داشته شرح آن واقعه را باقطار و امصارى كه در آنجا مشاهدت و رؤيت ممكن و محتمل بود بفرستادند و هم با تلسكوبهاى معتبره و دوربينهاى صحيحه و ساير آلات و ادوات كه استعمال آنها در آن اعمال بكار آيد به اطراف و اكناف متفرق شدند تا آن كسف و انكساف را به راىالعين مشاهده كنند، برخى بجانب چين رفتند بعضى به طرف هند روانه شدند و بعضى از راصدين پروس با يكهزار صفحه عكس و ساير آلات به اصفهان درآمدند و درآنجا بماندند و جمعى از آنها در طهران رحل اقامت انداختند و در عمارت كلاه فرنگى مرحوم سپهسالار ميرزامحمدخان قاجار دولُو درآمدند و منزل گزيدند و همى به انتظار روز موعود و شهود مقصود بسر ميبردند. تا آنكه روز بيست و هشتم شوال دررسيد ملكزادهء دانشمند اعتضادالسلطنة وزير علوم گويد: هنگام طلوع آفتاب در صحبت نواب مستطاب اشرف والا معتمدالدوله فرهاد ميرزا به خانهء مرحوم سپهسالار رفتيم و جناب مستطاب اشرف مشيرالدوله وزير امور خارجه و سپهسالار اعظم حاجى ميرزاحسينخان حاضر بودند و در آن مجمع نيز بعضى از ارباب علم و اصحاب فضل مثل مقرب الخاقان جعفرقليخان رئيس مدرسهء مباركهء دارالفنون و ميرزا عبدالغفار نجمالملك بود بالجمله با آنكه شمس در برج قوس بود و در هوا احتمال انقلاب ميرفت ابرى كه مانع از آن رؤيت شود و كدورتى كه از آن مشاهدت بازدارد چندان حادث نگشت پس آلات و ادواتى كه در آن باب لازم بود منصوب شد و چيزهائى كه درآن خصوص مانع بود مرفوع گشت و بعد از آن به طور دلخواه به آن كسف و انكساف متوجه شدند. علىالتقريب دو ساعت مستوى زهره بر روى جرم شمس عبور داشت و از كنار جرم آن مرئى مىگشت و ما همى بر آنها نظر داشتيم و تا زمانى كه بيست دقيقه مانده بود كه زهره از جرم شمس جدا شود چندين بار ملاحظه كرديم. به جهة شعاع شمس در هواى مجاور زهره عوارض و اختلافاتى حادث ميشد كه خيلى طرفه و بديع بود. الغرض آنچه در كتب هيئات اروپا مطالعت كرده بوديم بتمامه مشاهده شد و انقلاب هواى مجاور زهره را كه شنيده بوديم به رأى العين ديديم...
معالقصّه بعد از مراجعت ما آن چند نفر منجمين پروسى كه در آنجا حاضر بودند بحساب پرداختند و از قرارى كه استخراج و استنباط كردهاند اعلان داشتهاند كه بعد از انقضاء مدت هشت سال ديگر ايضاً جرم شمس از زهره منكسف خواهد شد و هم صد سال ديگر صورت ماجرى واقع خواهد گشت. اگر چه راصدين و منجمين اروپا در تحصيل عامهء مجهولات و تكميل كافهء معلومات هميشه بذل جهد داشته و دارند ولى در اعصار اين كسف و انكساف زياده در پى كشف و انكشاف بودهاند زيرا كه از مخابرات فوريّه تلگرافيّه بنحوى كه در كتب ايشان مضبوط است ميتوانند با حسنالوجه مثلثى اخذ نمايند و بدان واسطه اختلاف منظر آفتاب و بعد زمين را از مركز شمس كه مبناى علم ابعاد اجرام است معلوم كنند. فلهذا در اين اوقات هرگاه برحسب استخراجات صحيحه بر چنان كسوف واقف شوند در مشاهدهء آنان تعلّل و تأمّل جايز ندانند و لاجرم در هر سرزمين كه رؤيت ممكن باشد و مشاهدات ميسر آيد آن صوب را نصبالعين عزيمت كرده قبل از وقوع واقعه بدانجا بشتابند و اين فائدهاى كه شرح داديم اندكى از بسيار و مشتى از خروار است زيرا كه فوائد و عوائد آن اطلاعات بيش از آن است كه در اين اوراق گنجيده شود. اميّد از ميامن الطاف الهيه آنكه از فرّ دولت قوىشوكت همايون خلدالله ملكه و يمن سلطنت جاويد آيت روزافزون آنكه در ايران به شهر ناصره رصدخانهاى بپا شود و اينگونه مطالب عاليه و مسائل صعبه در نهايت سهولت و آسانى منحل و مشهود گردد. ايضاً كتبى را كه در همدان تأليف و تصنيف كرده: كتاب هدايه در حكمت. رسالهاى در ادويهء قلبيّه. اشارت در يك مجلد، كتاب در علاج قولنج. رسالهاى در ارشاد به نام شيخ محمود برادر خود. رساله حىبن يقظان. گويند: حىّبن يقظان حاكم آن شهرى بوده است كه شيخ در آنجا محبوس بوده و ديگر كتاب قانون است در علوم و صناعات طبيّه، بعضى از آن را در جرجان و بعضى در رى و بعضى را در همدان تصنيف كرده و هم در آنجا بجمع و ترتيب آن پرداخته و آن كتاب منقسم به پنج كتاب است: كتاب اوّل در امور كليّه است مشتمل بر چهار فن، كتاب دويم در ادويّهء مفرده مشتمل بر بيست و دو فن، كتاب سيمّ در امراض جزئيهء واقعهء در اعضاى انسان از سر تا قدم مشتمل بر بيست و دو فن، كتاب چهارم در امراض جزئيه كه واقع شود در اعضاى غيرمخصوصه مشتمل بر پنج فن، كتاب پنجم در ادويهء مركبه مشتمل بر چند مقاله و دو جمله. شيخالرئيس در آن كتاب در علاج سل و قروحى كه در نواحى صدر افتد آورده است: و ممّا جرّبته مراراً كثيراً الخ؛ حاصل آنكه من خود در هر بدن آزمودهام و نافع ديدهام كه اصحاب سل يكسال تمام بگلقند شكرى مداومت نمايند و هرروز هر قدر توانند اگرچه به نان خورش باشد صرف نمايند و هرگاه ضيقالنفس طارى شود به قدر حاجت شربت زوفا بنوشند و اگر حمى دقيه اشتعال جويد قرص كافور بكار برند و به هيچ وجه از آن طريقه تخلف نورزند. البته برء و بهبود حاصل ميشود و اگر از مردمان تقيه نمىكردم و از تكذيب ايشان نمىانديشيدم در اين خصوص فوايد عجيبه حكايت ميكردم يكى از آنها اين است: زنى بمرض سل مبتلا گرديد و آن مرض چندان قوت و شدت گرفت كه تاب و تحملش نماند از طول مدت و فرط شدت تن بمرگ درداد و درخواست ميكرد كه جهاز موت برايش آماده كنند. برادرش بمعالجت برخاست و بر بالينش بنشست و بدان دستور كه ياد كرديم مواظبت و مداومت كردى از فضل الهى سل وى زايل گرديد، عافيت حاصل شد و من خجلت ميبرم كه بگويم چه مقدار گلقند به وى خورانيدم و از عهدهء امكان بيرون ميدانم كه آن ميزان و مقدار را معلوم كنم و بر زبان رانم. و آنچه را در اصفهان به رشتهء تأليف درآورده: كتاب انصاف در بيست مجلد و در آن كتاب شرح كرده كتب ارسطو را و وجه تسميهء آن كتاب به انصاف آن است كه حكم كرده در آن كتاب بين فلاسفهء مشرق و مغرب چنانكه صاحب طبقاتالاطباء مسطور داشته: وانصف فيه بينالمشرقيين والمغربيين و آن كتاب در هنگامى كه سلطان مسعود اصفهان را به تصرف درآورد به يغما رفته و ثانياً به قسمى كه بايد مدّون و مرتب نگرديد، كتاب لغةالعرب در پنج مجلّد و اين كتاب از سواد به بياض نرفت و در محاربهء ابوسهل چنانكه گذشت به يغما رفت. كتاب حكمت علائيه موسوم به دانش نامه به پارسى نگاشته بنام علاءالدوله. كتاب نجات در دو مجلد، كتاب در علم قرائت و مخارج حروف. رسالةالطير. كتاب حدودالطّب. مقاله در قواى طبيعيّه. كتاب عيونالحكمه در ده مجلّد و در آن كتاب از حكمت طبيعى و الهى و رياضى گفتگو كند. مقاله درعكوس ذواتالخطب التوحيديه. مقاله در الهيّات. كتاب موجز كبير در منطق. كتاب منطق نجات مسمّى به موجز صغير. مقالهاى در تحصيل سعادت و آنرا حجج عربيّه گويند. مقاله در قضا و قدر. در هنگامى كه از همدان به اصفهان ميرفت در طىّ طريق تصنيف كرده. مقاله در خواص كاسنى. مقالة فى اشارة الى علم المنطق. مقالهاى در تعريف و تقسيم حكمت و علوم. مقالهاى در بيان نهرها و مياه. تعاليق طبيّه به جهة ابومنصور. مقاله در خواص خط استوا در جواب ابوالحسين بهمنيار. رسالهء هيجده مسئله در جواب ابوريحان بيرونى. مقالهاى در هيئت ارض و بيان آنكه ثقيل مطلق است. كتاب حكمةالمشرقيه. مقالهاى در مدخل و در صناعات موسيقى و اين مقاله غير از فصل موسيقى است كه در كتاب نجات بيان كرده. مقالهاى در اجرام سماويّه، كتاب در آلات رصد در هنگامى كه علاءالدوله به آن حكيم فرمان داد كه در اصفهان بناى رصد كند. كتاب در كبيسه و رصد و در همان كتاب تعليقاتى كرده در علم طبيعى. مقالهاى در عرض قاطيقورياس، رسالهء اضحويه در معاد. مقالهاى در جسم طبيعى و تعليمى. كتاب حكمت عرشيه در الهيات. مقالهاى در اينكه علم زيد غير از علم عمرو است. كتاب در تدبير لشكرى و اخذ خراج از ممالك. مناظراتى كه مابين او و ابوعلى نيشابورى واقع شده در ماهيت نفس. كتاب در خطب و تهجّدات و اسجاع و قوافى. جواباتى كه متضمن اعتذار از آن كتابى است كه منسوب ساختهاند به او بعضى از خطب را. مختصر اقليدس كه او را خيال بوده كه جزو كتاب نجات كند. مقالهاى در ارثماطيقى. قصايد عشره و اشعار ديگر در زهد و غيره. رسايل فارسى و عربى در مخاطبات و مكاتبات. تعاليق بر كتاب مسائل حنينبن اسحاق در طب. كتاب در معالجات موسوم به قوانين. رسالهاى در چند مسئلهء طبيّه. جواب بيست مسئله كه سؤال كردند از او فضلاى عصر. مسائل در شرح الله اكبر. جوابات مسائل ابوحامد. جواب مسائل علماى بغداد كه سؤال كرده بودند از شخصى كه در همدان مدعى حكمت بوده. رسالهاى در علم كلام در دو باب. شرح كتاب نفس ارسطاطاليس. مقالهاى در نفس. مقاله در ابطال احكام نجوم. كتاب الملح در نحو. فصول الهيّه فى اثبات الاوّل. فصول در نفس و طبيعيات. رساله در زهد بجهت ابوسعيدبن ابىالخير. مقالهاى در آنكه جايز نيست كه شىء واحد هم جوهر باشد و هم عرض. رسالهاى در مسائلى كه گذشته است بين او و فضلاى عصر در فنون علوم. تعليقاتى كه استفاده كرده است ابوالفرج ابن ابوسعيد يمامى در مجلس تدريس وى و جوابات آن مسائل. مقاله در ذكر مصنفات و مؤلفات خود كه هريك را در چه شهر و چه وقت برشتهء تصنيف درآورده. رسالهاى در اجوبهء سؤالات ابوالحسن عامرى. چهارده مسئله. كتاب مفاتحالخزاين در منطق. رساله در جوهر و عرض. كتاب در تأويل و تعبير رؤيا. مقاله در رد كلمات ابوالفرج ابن طيب. رسالهاى در عشق بنام ابوعبدالله معصومى. رسالهاى در قوى و ادراكات انسان. مقالهاى در حزن و اسباب آن. رسالهاى در نهايه و لانهايه. كتاب حكمت بنام حسين سهيلى.
سينا به كسر سين مهمله و سكون ياء مثناة در تحت و فتح نون و بعد از نون الف ممدوده پدر پنجم شيخالرئيس ابوعلىبن سينا است. قطبالدين لاهيجى در ترجمهء شيخالرئيس آورده است: كه سينا وزير فخرالدولهء ديلمى بود ليكن آن مورخ كامل را در اين قول اشتباهى روى داده چه از زمان سينا تا اوان سلطنت فخرالدوله متجاوز از يكصد سال است و سينا در بدايت سلطنت سلاطين سامانيان در بخارا متصدى مشاغل و امور كلى بود. و العلم عندالله – انتهى. لوسين لكلرك مستشرق معروف و مؤلّف تاريخ طبّ اسلام و مترجم مفردات ابن بيطار،پس از آنكه ترجمهء حال شيخالرئيس را بر طبق روايت ابوعبيدالله جوزجانى مىآورد مىگويد: اينكه بعضى گفتهاند(8) او سفرى به اسپانيا كرده است براساسى نيست و نيز تكميل مقدمات وى در بغداد با حقيقت وفق نميدهد چه ابنسينا هرگز به ساحل دجله پاى ننهاده و مربى و معلم ابوعلى خود ابوعلى است. وى به همهء علوم آشنا شد و مثل اعلى در هر علم گرديد. و سپس گويد: ابوعلى چون رازى و ديگر اطباى متوسط صاحب تأليفات عديده در طب نيست بلكه كتاب او منحصر به قانون است و آن شامل همهء اجزاء طب مىباشد و كلمهء قانون يونانى است به معنى قاعده. پيش از قانون كتاب الحاوى رازى و طبّ ملكى علىبن عباس بزرگترين تآليف طبى اسلامى بود. لكن كتاب حاوى تنها بطب عملى نظر دارد و ديگر اينكه اسلوب و روش منطقى در كتاب رازى نيست و اما طبّ ملكى با اينكه صاحب اسلوب و روش منطقى است موجز و محدود است و چنين مىنمايد كه صاحب او علم طب را كامل و مدون گمان مىبرده و فقط امور فرعيه و جزئيه را از مأخوذات و مكتسبات خود بى ذكر نام مآخذ ياد مىكند. قانون، كتاب ملكى را مانند كتاب حاوى در بوتهء فراموشى گذاشت و قبول عامه يافت و آن كتاب شامل پنج باب است: باب اول در امور كليه، باب دوم در ادويه مفرده، باب سوم در امراض جزئيه اعضاء آدمى از سر تا قدم، باب چهارم در امراض جزئيه اعضاء، باب پنجم در ادويهء مركبه. باب اول را كه قسمت نظرى طب است غالباً به نام كليات القانون خواندهاند و باب دوم كتاب كه كاملترين مبحث ادويهء مفردهء عصر خويش است، شامل نزديك هشتصد ماده است كه قسمتى از آن همان است كه از پيش ديسفوريدس و جالينوس در كتب خود آورده و طريق استعمال آن را گفتهاند لكن قسمت ديگر ادويهاى است كه در كتب قدما نام آنها نيامده و طرز استعمال آنها نيز بيان نشده است. لكلرك مىگويد قبلاً من اين باب را ترجمه كردم لكن سپس كه مفردات ابن بيطار بدست آمد از طبع آن منصرف شدم و بازگويد متن قانون كه در روم طبع شده مملو از اغلاط و خطاهاست. باب سوم كتاب در ذكر امراض مختلفهء هر عضو و هر جهاز عضوى است و با اينكه شيخ در باب اول علم تشريح را آورده در اينجا نيز پيش از ذكر مرض هر عضو يا جهازى تشريح و علم وظائفالاعضاء آنرا مورد بحث قرار داده است. قانون را شروح بسيار است و به علت حجيم بودن كتاب چند بار نيز ملخص شده و مشهورترين ملخصات آن، كتاب ابنالنفيس است كه بنام الموجز معروف و به سال 1828 م. در كلكته به طبع رسيده است. اين كتاب را ژرار از اهالى قريمون(9) و آلپاگوس(10) به لاطينى ترجمه كردهاند و هريك چندين بار طبع شده است و نيز اجزائى از آن جداگانه چاپ شده و از آن جمله طبع پلمپيوس(11) است و بايد گفت كه به وسيلهء اين ترجمهها ابنسينا مدت پنج مائه از لحاظ تعليمات طبى معلم اروپا بوده است.علاوه بر اين متن عربى قانون در سال 1593 م. در روم چاپ شد به قطع وزيرى بزرگ و اين چاپ علاوه بر قانون شامل آثار فلسفى ابنسينا نيز هست و با آنكه اغلاطى در متن آن ديده مىشود در ميان كتب مطبوعهء در نوع خود منفرد است.
از ترجمههاى قانون بزبانهاى ديگر ترجمهاى است به عبرى كه نسخ متعددى از آن در كتابخانهء پاريس موجود است. ديدو(12) و قاموسالعلوم(13) در آنجا كه به ترجمهء حال ابنسينا پرداختهاند طرز تبويب و تقسيم كتاب قانون را عجيب شمردهاند لكن بنظر ما خود اين قضاوت عجيب است چه تقسيمات قانون كام با منظور ابنسينا مطابق و در تقسيمات جزئيه ثانويهء آن نيز خطائى به مؤلف نسبت نميتوان كرد و برخلاف در همه جا اثر اسلوب منطقى و روش علمى بروشنى و وضوح ديده ميشود. شپرنگل(14) از ديگر باحثين فن در باب كتاب قانون مفصلتر سخن ميراند: مهمترين تأليف طبى ابنسينا پس از قانون، منظومهء اوست در بحر رجز كه بنام ارجوزه و هم منظومه معروفست و اين همان كتاب است كه آرمانگان(15) و آلپاگوس دو مترجم آثار ابنسينا بنام كانتى كوم يا كانتى كا(16) ناميدهاند و جاى حيرت است كه ووستنفلد(17) در ترجمهء احوال ابنسينا و در ترجمهء ابن رشد متوجه نبوده است كه اين دو عنوان نام يك كتاب است. مشهورترين شروح ارجوزه شرح ابن رشد است كه آن نيز بلاطينى ترجمه شده و شرح ديگرى در كتابخانهء پاريس بنمرهء 1022 ضميمه، موجود است كه بىارزش نيست و مشروحتر از شرح ابن رشد ميباشد.... و شرح ديگر شرح ابن نفيس شارح و ملخص قانون است و نسخهء اين كتاب به سال 788 ه . ق. مطابق 1386م. به خط محمدبن اسماعيل ميباشد و در اين كتاب آمده است كه ابن زهر كه به قانون ابوعلى وقعى نمىنهاد ارجوزه را سخت ميستود و ميگفت اين منظومه شامل همهء اصول عمليّه طب و ارزش آن بيش از مجموعهاى از كتب طبى ميباشد...
نسخ كتاب قانون و منظومهء ارجوزه در كتابخانههاى اروپا بسيار است. ديگر از آثار ابنسينا كه داراى ارزش متوسطه است مقالهاى است در باب ادويهء مفرحه يا قلبيه، اين رساله نيز به لاطينى ترجمه شده و غالباً با قانون در يك مجلد به طبع رسيده است و ديگر «مبحث سركنگبين» نيز ترجمهء لاطينى دارد.
ميشل سكوت(18) را نيز بر مقالهء ملخص حيوانات ابوعلى از ارسطو ترجمهاى است. و اما كتاب ابوعلى راجع به كيميا كه به نام ابوالحسين احمدبن محمد سهيلى كرده است و همچنين كتاب ديگر او در موضوع صور فلكيه بنام همان وزير است. و در تكون احجار و جبال ابنسينا قرنها از عصر خويش پيش رفته است چنانكه در اسباب عرضيهء تكون جبال زلزله را نام ميبرد.... و از آثار ديگر ابنسينا كه بلاطينيه ترجمه نشده است كتب ذيل است: رسالهاى در خواص كاسنى،كناش طبّى(19) و نسخهاى از ترجمهء عبرى اين كتاب در كتابخانهء اكسفورد محفوظ است، مقالهاى در نبض به فارسى(20)، قواى طبيعيه، قوانين معالجات، جواب بيست مسئلهء طبيّه. تعاليق بر مسائل جنين در طب، رسالة فىالقولنج. در كتابخانهء پاريس به نمرهء 1085 و 1093 كتب قديمه، منظومهء طبى از آثار ابنسينا موجود است و آن سواى منظومهء (ارجوزه) است و كمّاً از ارجوزه كمتر است. كازيرى(21) در تحت نمرهء 868 (فهرست جديد) نام تاليفى ديگر از ابوعلى آورده در 21 ورقه. و آنرا بسيار ستوده است. لكن ما آن كتاب را در خور آن ستايش نيافتيم. كتابخانهء بودلين نيز دو منظومه از ابنسينا جز ارجوزه داراست. در كتابخانهء فلورانس قطعاتى از ترجمهء سريانى ابوالفرج از اين دو كتاب موجود است... مجموع تآليف ابوعلى بصد كتاب و رساله ميرسد در مواضيع مختلف از قبيل كليات حكمت، مابعدالطبيعه، منطق، طبيعيات، رياضيات، نجوم، موسيقى، كيميا، دين و غيره.
مونك(22) دانشمند معروف گويد: فلسفهء ابنسينامبتنى بر حكمت مشاء است و در تمام آن آثار جدّيت اسلوب آشكار و هويدا است. ابوعلى سعى دارد شعب مختلفهء علوم فلسفه را در سلسلهء محكم و استوار مقيد كند و روابط ضروريهء آنها را به يكديگر نشان دهد. در كتاب شفا ابنسينا علوم را به سه قسمت بخش كرده است: 1 – علم اعلى (مابعدالطبيعه). 2 – علم ادنى (طبيعيات). 3– علم اوسط (رياضيات).
در اين تقسيم وى پيروى ارسطو كرده و بر خلاف پيشواى خويش در همه جا صراحت بيان و روشنى اداء ديده ميشود در صورتى كه ارسطو در اين مباحث مبهم و مغلق سخن ميراند. ابنسينا با آنكه اصول فلسفهء خويش را ميخواهد با متكلمين اسلامى وفق دهد، در باب قدمت عالم با حكما موافق است. و همچنين علم باريتعالى را بر امور كليه متعلق ميشمارد و علم بر امور جزئيه را به نفوس فلكيه نسبت ميكند. مسئلهء روح در فلسفهء ابوعلى داراى دقت خاصى است و معتقد است كه ارواح بشرى باقى است و هم بوجود وحى ايمان دارد و ميگويد مابين روح آدمى و عقل اول رابطهء طبيعيّه هست بىآنكه بعقل مكتسب محتاج باشد. با اينهمه بايد گفت كه ابنسينا مجموع عقايد حكيمّهء خويش را با اصول اسلامى تووفق نداده است و از اينرو است كه غزالى كتاب تهافتالفلاسفه را در ردّ او نوشتهاست.
هورئو(23) در تاثير افكار فلسفى و طبى ابوعلى در قرون وسطى گويد: در اواخر مائهء دوازدهم ميلاى ژرار از اهالى قريمون قانون ابوعلى و گوندىسالوى(24)، شروح او را در مقالات نفس، السماء والعالم، طبيعيات و مابعدالطبيعه وابن الدث(25) يهودى تحليل ارغنون ابنسينا را بلاطينى ترجمه كردهاند، بطورى كه ميتوان گفت در آغاز مائهء سيزدهم ميلادى تمام آثار فلسفى ابوعلى در اروپا منتشر بوده و مجموع آن آثار در اواخر مائهء پانزدهم در ونيز (بندقيه) به طبع رسيده است و تأثير اين كتب در مدارس قرون وسطى بسى عظيم است و بروكر(26) در كتاب خويش(27) آثار مزبوره را بحق ستوده است.
از اسلاف ابنسينا فقط دو تن را با او مقايسه كردهاند: كندى و رازى. لكن عمق تتّبعات ابنسينا با كندى طرف مقايسه نيست و ديگر آنكه كندى را نميتوان طبيب شمرد. و در طب عملى اگر ابوعلى بپايهء رازى نيست در مقابل فلسفهء او را رازى طرف نسبت نمىباشد. از پيروان ابوعلى جز ابن زهر و ابن رشد را نمىتواند با وى مقايسه كرد ولى نسبت ابوعلى به ابن زهر همان نسبت اوست با رازى. علاوه برآنكه ابن زهر جز در طب مقام علمى ديگر ندارد. و اما ابن رشد هرچند در فلسفه با شيخ برابرى تواند داشت لكن در طب با او قابل قياس نيست. ابن رشد همانطور كه بر كتب ارسطو شرح نوشته كتب شيخ را نيز شرح كرده است. موضوعى كه در آثار ابوعلى نهايت قابل تذكار است، توجه او به ايجاد نظم و اسلوب منطقى در علم ميباشد. ابنسينا بالقطع واليقين بزرگترين نمايندهء دبستان طب و فلسفهء اسلامى است. در كتابخانهء ملى پاريس به نمرهء 1002 ضميمه، ترجمهء عربى فرق جالينوس موجود است و در صفحهء اول اين كتاب نام مالك آن خوانده ميشود و رنو(28) عقيده دارد كه اين مالك ابنسيناست و ما نيز باين عقيده ميباشيم. تاريخ كتابت اين كتاب 407 يا 409 هجريست و اثر قدمت در سبك خط آن پيداست –انتهى.
در بيست و پنج سال پيش آقاى شيخ محمد حسين معروف به فاضل تونى در باب نژاد و مليت ابنسينا دو دليل روشن از آثار خود ابنسينا براى من نقل كردند كه مرحوم فروغى در مقدمهء ترجمهء سماع طبيعى ابنسينا عيناً آنرا آورده و نامى از آقاى فاضل تونى مستنبط آن نبردهاند. و اين است قسمتى از مقدمهء مزبوره: ترجمهء اين كتاب را اين جانب در سال 1311 ه . ش. بدست گرفتم و در اين سال 1316 ه . ش. بپايان رسيده كه سال نهصدم وفات شيخالرئيس ابوعلى سيناست (به سال شمسى) و باين مناسبت دانشمندان كشورهاى اسلامى از شيخ بزرگوار ياد كردند و در بارهء او به تجليل و تعظيم پرداختند. ايرانيان به نگارش شرح حال شيخ و ترجمه و طبع آثار او دست بردند و به تهيهء مقدمات اصلاح آرامگاه او كه در شهر همدان است مشغول شدند. دانشگاه استانبول مجالس با شكوه به ياد او منعقد ساخت و دانشمندان تركيه به اتفاق فضلاى ملل ديگر در قدردانى او داد سخن دادند. مردم افغانستان بهمين مناسبت انجمن كردند و ابنسينا را چنانكه بايد ستودند و دانشمندان ممالك عربىزبان نيز شيخ را فراموش نكردند و رسالهاى در بارهء او پرداختند و اميدوارم مردم بخارا هم از اداى اين تكليف غفلت نورزيده باشند و اين جمله بجا و سزاوار بود و شك نيست كه ابنسينا براى كليهء ممالك مشرق زمين مايهء سرافرازى است. عربىزبانان حق دارند كه از او سپاسگزار باشند چون مصنفات خود را باقتضاى زمان به زبان عربى نگاشته و نيز مسلمان بوده و عرب در تأسيس اسلام مقامى خاص دارد كه از مفاخر كليهء مسلمين از هر قوم و ملت باشند بهرهمند است. بر مردم افغانستان هم رواست كه به وجود شيخ بنازند به ملاحظهء اينكه اصلش از شهر بلخ است و بلخ امروز جزء دولت افغانستان ميباشد. مردم بخارا نيز به همشهرى بودن با ابنسينا مفتخرند از آن رو كه تولدش در آنجا و مادرش از آن شهر بوده و زمان كودكى و آغاز جوانى را در آن محل بسر برده است. مردم تركيه هم كارى بسزا كردند كه بزرگترين فيلسوف شرق را از خويش بيگانه ندانستند و به تجليل او مبادرت كردند، تنها نغمهء ناسازى كه شنيده شد و مايهء شگفتى گرديد اين بود كه بعضى در آن موقع در بيانات خود مخصوصاً ايرانى بودن او را منكر شدند و لازم دانستند بدليل ثابت كنند كه ابنسينا ايرانى نبوده است. وليكن دلايلى بر ايرانى نبودن او آوردند كه همه خلاف واقع بود. مثلا گفتند ابنسينا اگر ايرانى ميبود شيعى بود و بياد نياوردند كه تا زمان سلطنت صفويه اكثر ايرانيها اهل تسنن بودند و الان هم كه چهارصد سال است تشيع مذهب رسمى ايران شده است باز اهل سنت در آن بسيارند. ايرانىتر از شيخ سعدى كيست؟ و حال آنكه در سنى بودن او شكى نيست بامزهتر اينكه هرچند ايرانى بودن با تشيع ملازمه نداشته است اتفاقاً شيخالرئيس شيعه بوده و در بارهء پدرش تصريح كردهاند كه اسماعيلى بود. دليل ديگر كه بر ايرانى نبودن ابنسينا آوردهاند اين بود كه گفتند آثارى به زبان فارسى ندارد در صورتى كه آثار نداشتن به زبان فارسى دليل بر ايرانى نبودن نيست زيرا كه تا همين اواخر زبان علمى همهء مسلمانان عربى بود و چه بسيار از دانشمندان ملل مختلف ايرانى و ترك و هندى آثار خود را به زبان عربى نگاشتهاند و به زبان مادرى اثرى از خود نگذاشتهاند و مسلمانانى كه به زبان غير عربى چيز نوشتهاند نادرند. شمارهء آنان كه به زبان مادرى اثرى ندارند سخن را دراز ميكند به ذكر چند نمونه از ايرانىها اكتفا ميكنيم. از پيشينيان ابنمقفع كه بهترين نثرنويس عربى است و در ايرانى بودنش شكى نيست اثر فارسى ندارد. سيبويه نحوى معروف را همه كس ايرانى ميداند حتى اينكه اسمش هم ايرانى است با اينهمه يك كلمه به زبان فارسى ننوشته است. ابونواس شاعر شهير هارونالرشيد مسلم است كه ايرانى بوده و ليكن هرچه شعر از او باقى است به عربى است. طغرائى شاعر نامى كه در اوائل مائهء ششم هجرى ميزيسته يك بيت شعر به زبان فارسى ندارد و حال آنكه چنان ايرانى است كه قصيدهء لاميهء مشهور او را لاميةالعجم ميگويند. از قدما گذشته، متأخرين ما نيز همين شيوه را داشتند. صدرالدين شيرازى معروف به ملاصدرا كه بزرگترين حكماى ايرانى عصر صفويه است همهء مصنفاتش به زبان عربى است حتى از معاصرين خود ما بسيارند كه مؤلفات خويش را به عربى نوشتهاند و اگر بخواهم اسم ببرم مايهء دردسر خواهد شد و بعلاوه حاجت باين استدلال نداريم چون اتفاقاً ابنسينا از ايرانيانى است كه به زبان فارسى هم رساله و كتاب متعدد نوشته است و بعضى از آنها به طبع نيز رسيده و حتى شعر فارسى هم از او نقل كردهاند و اگر كسى باور ندارد به كتاب كشفالظنون كاتب چلبى مشهور بحاجى خليفه كه سيصد سال پيش در استانبول نوشته شده و در حدود هشتاد سال پيش در اروپا و مصر و 45 سال پيش در خود استانبول به چاپ رسيده مراجعه كنند، خواهند ديد در كلمهء «دانشنامه» ميگويد از شيخالرئيس ابنسينا است و بفارسى نوشته شده است (ص 366 چاپ بولاق ج 1) همچنين در كلمهء « رسالة فىالمعاد» ميگويد از شيخالرئيس ابنسينا و سپس خود او آنرا بفارسى نقل كرده است (ص 432 و 433) و در كلمهء «رسالة فىالمعراج» ميگويد: شيخالرئيس ابنسينا در اين باب رسالهاى فارسى نوشته است (ص 432)(29) علاوه بر اين من از كلمات خود ابنسينا ميتوانم استدلال كنم براينكه او غير از عربى و فارسى زبان ديگر نميدانسته است. مثلاً در كتاب اشارات كه در حكمت بعد از شفا مهمترين مصنفات اوست در باب منطق در اشارهء ششم آنجا كه تحقيق در قضيهء سالبهء كليه ميكند ميگويد: لكن اللغات التى نعرفها قد خلت فى عاداتها عن استعمال النفى على هذه الصورة.... فيقولون بالعربية لاشىء من ح ب... و كذلك ما يقال فى فصيح لغةالفرس هيچ ح ب نيست. ملاحظه بفرمائيد كه ابتدا ميگويد: «در زبانهائى كه ما ميدانيم، آنگاه مثال از عربى ميزند سپس از زبان فارسى شاهد مىآورد و عين عبارت را نقل ميكند كه « هيچ ح ب نيست» و اگر زبان ديگر هم ميدانست البته ميگفت در آن زبان چگونه ميگويند. گمان من اين است كسانى كه ابنسينا را ايرانى ندانستهاند از يك امر باشتباه افتادهاند و آن اين است كه ابنسينا در بخارا متولد شده و بخارا در كشورى است كه اين زمان تركستان روس ميگويند پس بخارا را جزء تركستان دانسته و از اينرو گمان بردهاند ابنسينا ايرانى نبوده است وليكن در اين عقيده چندين خطا رفته است: او فراموش كردهاند كه ابنسينا اص بخارائى نيست و بلخى است يعنى پدرش بلخى بوده و بلخ بىشبهه از شهرهاى خراسان است. ثانياً بخارا هم در قديم تركستان نبوده بلكه يكى از مراكز ايرانيت بوده است و آن كشور را در دورهء اسلامى ماوراءالنهر ميگفتند و تركستان در شمال شرقى ماوراءالنهر بوده است و از علماى جغرافياى قديم هيچكس بخارا را بلاد ترك نشمردهاند و زبان اهل بخارا را سغدى گفتهاند (كتاب الاقاليم اصطخرى) كه مسلماً از زبانهاى ايرانى است كتابهاى جغرافياى اروپا هم تا صد سال پيش در اهل بخارا فارسىزبانان را اكثريت مردم آنجا قلمداد ميكردند و هم اكنون پس از چندين قرن تسلط ترك و مغول بسيارى از اهل بخارا فارسىزبانند و زمانى كه ابنسينا در بخارا متولد شده سامانيان در آنجا سلطنت داشتند و بخارا پايتختشان بود و دولتشان يكى از بهترين دولتهاى ايرانى بوده كه پس از انقراض ساسانيان آنها دوباره ايرانيان را زنده كردند. مادر ابنسينا هم كه اهل بخارا بوده ستاره نام داشته است كه لفظى است فارسى در اين صورت چگونه ميتوان از اهل بخارا عموماً ايرانيت را نفى كرد و من باز از كلام خود ابنسينا استفاده ميكنم كه بخارا از بلاد ترك نبوده است. از جمله در كتاب شفا در فصل ششم از مقالهء اول از فن پنجم آنجا كه درخصايص شهرها و اقاليم و تأثير سرما و گرما در مردم گفتگو ميكند ميفرمايد: در حال تركان نظر كنيد كه چون از سردسيرند بدنشان از سرما چندان متأثر نميشود چنانكه حبشيان چون از گرمسيرند از گرما تألم نمىيابند. البته چون بخارا با بلاد ترك مجاور بوده يقين است كه اهل آنجا بيش از ديگران با تركها آميزش داشتهاند و زودتر از جاهاى ديگر بدست تركان افتاده و عجب ندارد كه امروز در آنجا غلبه با ترك باشد و ليكن هزار سال پيش را كه بحالت امروز نبايد قياس كرد و بهترين دليل اين مدعا اينكه رودكى كه يكى از مؤسسين شعر فارسى است و عمعق كه از بزرگان شعراى ايرانى است هر دو بخارائى هستند و شعراى فارسىزبان بخارا بسيارند و بر فرض كه شبهه را قوى بگيريم و بخارا از بلاد ترك بشماريم باز دليل نميشود كه هركس در بخارا زاده و بزرگ شده ايرانى نباشد خاصه اينكه معلوم است كه پدرش از جاى ديگر است و پس از كودكى همه عمر را در بلاد ايران گذرانيده و نزد امراى ايرانى بوزارت رسيده است. حرف حسابى اين است كه ابوعلى سينا افتخار عموم مسلمانان است و همه بايد به او بنازيم و شايسته نيست مربيان عالم انسانيت را كه براى كليهء نوع بشر كار كردهاند مايهء جنگ و نزاع بسازيم – انتهى. رجوع به ابن خلكان و نزهةالارواح و دستورالوزراء خوندمير و تتمهء صوانالحكمه و نامهء دانشوران و مجلهء آينده سال اول مقالات آقاى درگاهى و قاموسالاعلام و دائرةالمعارف اسلام و تاريخ طب لوسين لكلرك ج 1 و مقدمهء سماع طبيعى ترجمهء فاضل تونى و انشاء محمدعلى فروغى شود.
(1) – با اختصار و تصرفاتى نقل از نامهء دانشوران.
(2) – رجوع به ترجمهء ابوريحان بيرونى در همين لغتنامه شود.
(3) – با تأكيدى كه در صحت انتساب اين دو رباعى كردهاند، معهذا اين نسبت مشكوك مينمايد.
(4) – مقصود مؤلفين نامهء دانشوران از مورخين فرانسوى، تاريخ طب عرب تأليف و ترجمهء دكتر لوسين لكلرك است.
(5) – اينجا در اصل نامهء دانشوران سنگ مثانه بود و مترجم ظاهراً از كلمهء Lapidum باشتباه افتاده است چه اين كلمه اصلاً بمعنى حجاره است و بمعنى حصاة مثانه نيز آيد. تمام اين قسمت از فن خامس از طبيعيات شفاء از مقالهء اولى است. رجوع به ص 247 شفاء چ طهران شود.
(6) – اين عبارت بد ترجمه شده است، متن شفاء: سبب بالذات و سبب بالعرض، است.
(7) – ظاهراً مترجم خواسته است عبارت ارشميدس (Eureka!
(8) – مراد روايت ليون افريقائى Leon lcafricain.است.
(9) - Gerard de Cremone.
(10) - Alpagus.
(11) - Plempius.
(12) - Didot.
(13) - Dictionnaire Encyclopedique.
(14) - Sprengel.
(15) - Armengand.
(16) - Canticum-Cantica
(17) - Wustenfeld.
(18) - Michel Scot.
(19) - Compandium.
(20) – در طهران به طبع رسيده است.
(21) - Casiri.
(22) - Munk.
(23) - Haureau.
(24) - D. Gundisalvi
(25) - Avendeath
(26) - Brucker
(27) - De la Philosophie Scolastique.
(28) - Reinauqd.
(29) – برآنچه مرحوم فروغى در متن از تاليفات فارسى ابوعلى آورده است رسالهء نبض را بايد افزود.
